زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد ...
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم
روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زبالهها دنبال چیزی برای خوردن میگشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. میخواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.
در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقبعقب رفت و دید که چند قدم آن طرفتر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصههای جورواجوری را که برایم ساختهاند، نشنیدهای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!"پیرزن که به خاطر این خوشاقبالی توی پوستش نمیگنجید، از جا پرید و با خوشحالی گفت: "الهی فدات بشم مادر"!امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.
... و مرگ او درس عبرتی شد برای آنها که زیادی تعارف میکنند
این هم بعضی از مشکلات کامپیوتری است که کاربران با مرکز خدمات شرکت مایکروسافت تماس گرفتند و مشکلشون رو گفتند:
مرکز : چه نوع کامپیوتری دارید؟مشتری : یک کامپیوتر سفید…
مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟
مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : “نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم” من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه…
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه…مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟مشتری : پنج تا ستاره.
مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.مشتری : اوه، ببخشید… Internet Explorer
مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم.مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:11  توسط nacl
|
دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:0  توسط nacl
|
- خاله
معناي لغوي: خواهر مادر
معناي استعاره اي: هر زني كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.
نقش سمبليك: يك خانم مهربان و دوست داشتني كه خيلي شبيه مادر است و هميشه براي شما آبنبات و لباس مي خرد.
غذاي مورد علاقه: آش كشك.
ضرب المثل: خاله را ميخواهند براي درز ودوز و گرنه چه خاله چه يوز. خاله ام زائيده، خاله زام هو كشيده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمي شناسه. اگه خاله ام ريش داشت، آقا داييم بود.
زير شاخه ها: شوهر خاله: يك مرد مهربان كه پيژامه مي پوشد و به ادبيات و شكار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازي دوران كودكي كه يا در بزرگسالي عاشقش مي شويد اما با يكي ديگه ازدواج مي كنيد يا باهاش ازدواج مي كنيد اما عاشق يكي ديگه هستيد.
مشاغل كاذب: خاله زنك بازي، خاله خانباجي.
چهره هاي معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه.
داشتن يك خاله ي مجرد در كودكي از جمله نعمات خداوندي است.
۲- عمه
معناي لغوي: خواهر پدر
معناي استعاره اي: هر زني كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر زني كه مادر چشم ديدنش را نداشته باشد.
نقش سمبليك: به عهده گرفتن مسئوليت در موارد ذيل: ۱- جواب همه ي فحش هايي كه مي دهيد. مثال: ........ ۲- جواب همه ي محبت هايي كه مي كنيد. مثال: به درد عمه ات مي خوره... ۳- توجيه كليه ي بيقوارگي ها/رفتارهاي نامتناسب شما (تنها براي دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتي. ۴- خيلي چيزهاي بدِ ديگه. از ذكر مثال معذوريم...
غذاي مورد علاقه: شله زرد، سمنو.
ضرب المثل: ندارد (تخفيف به دليل تعدد در نقش هاي سمبليك).
زير شاخه ها: شوهر عمه: يك مرد پولدار كه سيبيل قيطاني دارد و چندش آور است. پسرعمه/دخترعمه: همبازي دوران كودكي كه در بزرگسالي حالتان را به هم مي زنند.
مشاغل كاذب: Match-Making
چهره هاي معروف: عمه ليلا.
ترجيع بند: دختر كه رسيد به بيست، بايد به حالش گريست. (شما رو نمي دونم ولي من اينو از عمه ام مي شنوم نه از خاله ام!)
داشتن يك عمه كه در توصيفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسي هاي زندگي است.
۳- دايي
معناي لغوي: برادر مادر
معناي استعاره اي: هر مردي كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر مردي كه پتانسيل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد.
نقش سمبليك: يكي از معدود مرداني كه هر چند به سياست علاقه مند است اما حس گرمي به شما مي دهد، هميشه حرفهايتان را مي فهمد و مي شود پيشش گريه كرد.
غذاي مورد علاقه: فسنجون.
ضرب المثل: عروس را كه مادرش تعريف كنه، براي آقا داييش خوبه. اگه خاله ام ريش داشت آقا داييم بود.
زير شاخه ها: زن دايي: يك زن چاق و شاد كه خيلي كدبانو است و جلوي مادر قپي مي آيد. پسردايي/دختردايي: همبازي دوران كودكي كه در بزرگسالي مثل يك همرزم ساپورتتان مي كنند.
چهره هاي معروف: علي دايي، دايي جان ناپلئون.
ترجيع بند: همه چيز زير سر اين انگليساست.
سعي كنيد حتما حداقل يك دايي داشته باشيد.
۴- عمو
معناي لغوي: برادر پدر
معناي استعاره اي: هر مردي كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.
نقش سمبليك: يكي از مرداني كه شما هميشه بايد بهش بوس بدهيد و بعد برويد كارتون ببينيد تا او با پدر حرفهاي جدي بزند. يكي از مرداني كه مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزي مي پزد و هميشه وقتي مي رود پدر ساكت شده، به فكر فرو مي رود.
غذاي مورد علاقه: قرمه سبزي، آبگوشت.
ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند.
زير شاخه ها: زن عمو: يك زن كه زياد به شما توجه نمي كند و خودش را براي مادر مي گيرد، دخترعمو/پسرعمو: همبازي دوران كودكي كه اگر تا هجده-بيست سالگي دوام آورده باهاش ازدواج نكنيد خطر را از سر گذرانده ايد.
مشاغل كاذب: بازي در قصه هاي ايراني-اسلامي..
چهره هاي معروف: عمو زنجيرباف، عمو يادگار، عمو پورنگ.
داشتن يك عمو ي پولدار خيلي خوب است.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:55  توسط nacl
|
اگه یه بار همه 20واحد رو توی یه ترم افتادین !......... بی خیالش
اگه شما رو با نمره 11.99مشروط کردن !.........خوب شده دیگه
اگه استاد می خواد به جای آقا بهتون بگه خانوم !.........بگه
اگه یه دفعه هارد 60گیگابایت شما هاپولی هاپو شده!.........پیش میاد دیگه
اگه پرسپولیس قراره از پیکان ببازه !.........ببازه
اگه سر مراسم خواستگاری،همونجا،عروس خانوم گفت نه!.........ایشاالله خوشبخت بشه
اگه آمریکا یه موشک اتمی تنظیم کرده درست روی خونه شما !.........مسئله ای نیست
اگه صبح اول مهر بجای ساعت 6،ساعت 7 رفتین سر کار !.........دقیقا" رفتین سر کار
اگه کفشی رو که امروز واکس زدین رو همه لگد می کنن !.........تعجبی نداره
اگه درست شب امتحان بعد از مدتها به عروسی دعوت شدین !.........مبارکه،عروسی رو که نمی شه نرفت
اگه گار شما به جایی رسیده که خودتون به خودتون ایمیل می زنین !.........اینجوری هم یه صفایی داره
اگه توی انتخاب واحد به شما 13واحد بیشتر نرسیده !.........حتما" حکمتی توی اون بوده
اگه بعد از 3ساعت چت کردن یادتون اومد که با اینترنت ساعت 500تومن ووصل شده بودین !.........مهم نیست
اگه شمعهای کیک تولد شما رو بقیه فوت کردن !.........لبخند بزنین
اگه ماشینتون جلوی یه مدرسه دخترونه پنچر شد و شما پنچر گیری بلد نبودین !.........خودتون رو نبازین
اگه در حال فرستادن قلب و بوسه با مسنجر متوجه شدین یکی پشت سرتون وایساده !.........عیبی نداره بابا
اگه بغل دستی شما سر کلاس که اتفاقا" کنار شما ردیف اول نشسته انگشتش رو تا مچ توی دماغش فرو کرد،شش دور بپیچوند، بعد با یه حالت دورانی بیرون آورد،خوب بهش نگاه کرد و بعد خیلی آروم زیر میز کلاس دستش رو پاک کرد !.........نه !این یکی رو شرمنده . آدمیزاد هم یه تحملی داره
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:48  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین
روز دختر رو به خودم و تموم دخترا تبریک می گم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:16  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین؟
دیشب خیلی سرما خورده بودم ساعت 10 رفتم خوابیدم نمی دونم ولی به ثانیه نکشید بی هوش شده بودم
از بس که سرما خورده بودم و چشمام اشک میومد هیچ چیزو دیگه متوجه نشدم
به قول بابا مثل این که مریضی دختر اومده
خلاصه نیمه های شب با صدای پچ پچ و حرف زدن بیدار شدم
به خودم گفتم دیگه چی شده ؟
اولش متوجه نشدم ولی وقتی کامل بیدار شدم فهمیدم عروس اوردن توی کوچه ولی مثل اینکه عروس هنوز نرسیده
خلاصه با صدای بوق بوق ایشونم به جمع بقیه در ساعت دو بامداد پیوستن
ماشالله یزدی جماعت رسمای بدی مثل عروس کشونی دارن بعدم میان هی شعر می خونن که اره عروس هدیه می خواد و سر پیچ نمیپیچه و..................
این مراسم که پایان یافت حالا یه ماشین گذاشتن راست خونه ما از این چنجر دارا (درست که می گم اگه نه به بزرگی خودتون ببخشین حالیم نمیشه) بهتره بگم از این چند بانده ها
سرتونو به درد نیارم صداشم تا اخر منم مریض
خلاصه رویایی خوابالو هم بیدار شد بلاخره گفت چه خبره زهرا؟
گفتم باز این مردم با فرهنگ عروس اوردن توی کوچه باز الهی خوشبخت بشن
خلاصه یه بزن و برقصی بود
به رویا گفتم چه طور شده مامان بابا نیومدن به ما سر بزنن که یهو مثلا ما اهنگ نذاشته باشیم اخه نمی دونم توی پستای قبل گفتم یا نه دفعه پیش که عروس اومده بود توی کوچه گروه ارکست اورده بودن .... صداشم تا سر چهار راه می رفتم حالا فکر کنین خونه دوستم روی خیابون بود می گفت صداش تا خونه اونا کامل اومده دیگه اونا که زنگ 110 زده بودن
حالا ما دیگه حال مردم رو خراب نمی کنیم
البته اونا شاید چون مادرشون مریض هست زنگ به 110 زده بودنا
اهان داشتم می گفتم گروه ارکست و.... بعد یهو دیدیم مامان اومده بالا که این سیستمتونو نصف شب خاموش کنین گفتم مادر من عروس اوردن توی کوچه
حالا این دفعه چرا مامان به ما شک نکرد خدا بدونه
خلاصه یه یه ساعتی هم بزنو بخون بود منو رویا دیگه اومدیم سیستم رو روشن کردیم به چندتا سایت سر زدیم بعدم دیگه اونا هم داشتن کم کمک می رفتن ما رفتیم خوابیدیم
امیدوارم خوشبخت بشن این عروس و داماد
یه چیز که واسم سوال بود و از رویا پرسیدم این بود که
کوچه ما به این کوچولویی بن بستم که هست خونه ایی هم که نداره این همه عروسی که میارن کجا می برن؟
همشون چرا جلو خونه ما هستن؟
شتباه نشه جلو خونه ما دوتا سه طبقه هست ما هم سه طبقه ایم ولی ما که خودمون توشیم فقط حالا این همسایه ها چند ماهه قرار دادمی بندن نمی دونم که ما حداقل هر ماهی یه عروس داریم توی کوچه
نمی دونم شاید فرهنگ اشتباهی داریم که مطمنا همین جوری هست
ولی ایا شادی خودمون به مردم ازاری می ارزه؟
حالا خانواده ما و بی خیال مشکلی نداریم با این جور ادما
ولی چهار تا ادم پیر یا مریض چه طور؟
با ارزوی خوشبختی واسه تموم عروس دومادا
در پناه حق شاد و سبز باشیم
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:6  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین
خوشین؟
فردای دعوام یعنی 18 شهریور باید می رفتم دانشگاه
اخه کارای مالی مثل همیشه مونده بود
هر چند این ترم زرنگی کردم چکشو از بابا گرفتم که دیگه فردای ثبت نام نرم دانشگاه
ولی چون اعصابم از دست این که بیو ت ک ن و ل و ژ ی رو بهم ندارده بودن خورد بود نرفتم امور مالی
وگرنه که شب قبلش از بابا چک رو گرفتم جالب انجا بود چون هم بابا و مامان سحر داشتن می رفتن مسافرت یکی از دوستای بابابزرگم پسرشون فوت کرده بود رفتن تسلیت بگن
به بابا گفتم چک بده
بابا گفت چقدر بنویسم
گفتم باید ببینم شهریم چقدر می شه شما لطف کن یه سفید امضا بده
بابا گفت سفید که نمی شه داد یه دفعه می ری می زنی 100 ملیون واسه فردا صبح اون وقت من از کجا بیارم؟
گفتم ای بابا شما که هر ترم به من سفید می دادین چی شده بعدم من می دونم همچین چکی برگشت می خوره اصلا این مبلغ رو توش نمی نویسم خواستمم همچین کاری کنم یه مبلغ در حد توانتون می نویسم با یه تاریخ حساب شده که احیانا برگشت نخوره
دیگه بابا دادن چک رو
مامان گف امروز نرو دانشگاه صورتت زخمه زشته می خوای چی بگی به دوستات؟
گفتم می گم دعوا کردم
خلاصه چون با سعیده قرار داشتم و می دونستم از خونه اومده بیرون رفتم
البته توجه کنین یه دفعه نگین مگه مامانت مسافرت نبود این موضوع واسه روز قبل ثبت نام واینای الان می خوام بگم واسه 18 شهریور
رسیدم سه راه بلاخره سعیده خانوم طبق روال معمول با تاخیر رسیدن
از دور گفت چی شده؟
افتادی زمین؟
منم گفتم ها؟؟؟
ولی او فکر کرد افتادم زمین
خلاصه رسیدیم یونی
چکا رو ازمون قبول نمی کردن ازمون
گفتن برو با رئیس امور مالی حرف بزن
گفتم مورچه چیه کله پاچه داشته باشه؟ این دانشگاه به این فندقی همچین چیزایش کجاست
گفتن نه داره تازه واحد شده دانشگاهتون و همچین چیزای هم داره
رفتیم دیدیم یارو از این ادمای خوشکه
چند تا پسر هم تو بودن
به سعیده گفتم موهاتو بکن تو خودتو سنگین رنگین هم بگیر خدمونو بزنیم به نه نه من غریبم بازی در ضمن خنده و مسخره بازی هم در نمیاریا
گفت یکی اینا رو به تو بگه
وقتی اقایون در اومدن رفتیم توی اتاقش سلام و …
البته من همش داشتم می خندیدم
گفت نه نمیتونی یه چک بدی و باید 300 تومن نقد بدی بقیشم سه تا چک بده
گفتم کل دارای که بابام به من داده همین یه چک هست خود دانین می گین ثبت نام نکن نمی کنم
خلاصه گفت هیچ راه نداره 300 تومن که چیزی نیست خوب بده
منم گفتم ادم وقتی سه تا بچه دانشجو داشته باشه سه تاشونم توی یه هفته بگن 300 می شه 900 تومان این که یک
در ضمن واسه خونه اجاه کردن اون یکی هم باید یه ملیون پول داد تا اینجاش دو تومن
اونم توی یه هفته
اقاه گفت نمیشه
منم گفتم فکردین من اگه داشتم میومدم وقتمو اینجا هدر بدم جیرینگی می ریختم بحساب تازه نیاز نبود شما هم اینجا بشینین نشستین یه مشکلی حل بشه دیگه
ماشالله دانشگاه ازاد که پول داره 300 تومن هم واسش چیزی نیست
اقاهه کم نیورد و گفت فکر کردی دانشگاه ازاد پول داره؟ ما هم اگه داشتیم با شما بحث نمی کردیم می گفتیم اصلا نمی خواد پول بدین
منم گفتم نه دانشگاه ازاد که عمرا همچین کاری رو بکنه
در همین حد که یه چک از ما قبول کنه بسمونه کلاهمونو می ندازیم اسمون هفتم
بالاخره اقاهه گفت باشه بزن واسه اول برج 9 منم گفتم زنگ بزنم ببینم بابا می تونه یا نه اخه گفتن واسه اخر برج ده بکشم
باسعیده رفتیم بیرون که یعنی با پدرامون حرف بزنیم
بابای من که گفت اشکال نداره بکش
خلاصه به استاد کازمی برخورد کردیم می دونم کاظم با این ظ هست واسه این که بچهامون یا استادامون به وبلاگم نرسن اشتباه نوشتم
دوساعتی باایشون در مورد ارشد و کتاب حرف زدیم
در ضمن از منم پرید چی شده گفتم چیزی نیست استاد
گفت اگه می خواین ارشد قبول بشین باید فول تایم درس بخونین
یعنی صبحونه نخوردی اشکال نداره شام و نهار هم همین طور
مهمونی پارک و سینما ابدا
بعدم گفت اخر سر بشین مثل خود من یعنی موهاتون بریزه عینکی هم بشین
بعد یه عکس تقریبا از 4 سال پیشش نشونمون داد وای چقدر این ادم مو داشته هااااااا عینک هم نداشت
گفت از بس درس خوندم این جوری شدم
من که گفتم پس می خوام درس نخونم
خلاصه بعد از کلی حرف زدن رفتیم پیش اون اقاهه
بعدم گفتیم ما رفتیم حرف زدیم ولی خوب شما بزن واسه برج ده
اقاهه فکر کرد ما دوساعت رفتیم حرف زدیم دهن روزه و برگشتیم گفت باشه واسه 5 ماه ده
گفتم مرسی و نامه رو داد و رفتیم
هر چند بابا گفت برج 9 اشکال نداره ولی خواستم روی حرفم بمونم
کارای مالی تموم شد
حالا از جاهای طنز این روز بگم
صبح که رفتم توی امور ما لی اقای روستا… رو دیدم ایشون از دوستای عموکوچیکه هستن
گفت سلام خانوم ده… چی شده دعوا کردی؟
گفتم اره
گفت یه چیز بگو بهت بخوره شما و دعوا ؟ خانواده به اون نجیبی اصلا به گروه خونیت نمی خوره
گفتم اتفاقا به گروه خونی من جنگ و دعوا می خوره
گفت عموت که اونقدر اروم بود
گفتم حتما جلوتون جانماز اب می کشیده وگرنه اسم ما که توی این زمینه ها یه نمه در رفته
بعد که رفتیم بیرون سعیده گفت چی شده؟ راستشو گفتم بهش ولی گفتم به کسی نگو
بعد رسیدیم پیش اقای به لبرسی… ایشون باید کارای مالی منو انجام می دادن
که اشون همراه اقای علو… مسئول اموزش بودن یهو در اومد به مسئول اموزش گفت که می دونین ترکه درخت شفتالو در رفته خورد زیر چشمشون ؟(ترکه همون چوب هست)
من یه لحظه جا خوردم بعد به خودم گفتم عجب شایعه پراکنی قویی
اقای علو… گفت باغ شفتالو داری و کارای مالیت هنوز مونده؟
گفتم اره ولی باغ شفتالو که پول نیست که من بدم به شما ها
گفتن خوب ما شفتالو می خوایم
منم کم نیوردم گفتم بفرمایین باغ در خدمت باشیم
(اصلا باغ نداریم ما حالا چه برسه به شفتالو)
گفت نه بچین واسمون بیار
گفتم من دیگه می ترسم واسه خودمم بچین چه برسه واسه کسی
خلاصه رفتیم با اقای بلبرسی.. طرف امور مالی
اونجا مسئول سایت دانشگاه اقای افضل… بودش
امور مالی (بلبرس…) به مسئول سایت گفت اره ترکه شفتالو خورده زیر چشمش اونم گفت شانس اوردی خود شفتالو نخورده
گفتم خود شفتالو خورد توی چشمم
گفت قضیه درخت هندونه رو شنیدی گفتم اره یه چیزایش یادمه ولی شما بتعریفین
گفت یه روز یه بنده خدا زیر درخت گردوو خوابیده بوده یه دفعه یه گردوو می خوره توی سرش دردش می گیره می گه شانس اوردیم هندونه درخت نداره وگرنه ….
خلاصه گفتم شهریه این ترمم چقدر می شه گفتن 690 فعلا شایدم اضافه بشه
گفتم بیاین این چک من نامه ای رو هم که صبح گرفته بودیم دادم
تاریخ هم زدم ده روز اون طرف تر یعنی 15 ده
حال کردما
بعد مسئول مالی پشت چک اسمم رو نوشت ولی پسوند منو ننوشت منم که حساس روی پسوند گفتم بی زحمت فیروزابادیشم بنویسین بی زحمت
گفت تو هم که مارو کشتی با این فیروزابادتون خدارو شکر جایی هم نیستش (البته خانوم این اقا از هم روستایی های ما هست)
بعد با مسئول سایت فامیل دور در اومدیم
خلاصه دیگه یه جورایی روز بامزه ای بود
هر چند که دوست نداشتم کسی زخم صورتمو ببینه ولی اصلا نپوشوندمش
بازم پر حرفی کردم
در پناه حق سبز و شاد باشین
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:55  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین ؟
باین که می دونم وبلاگم بازدید نداره ولی خوشم میاد-سلام کنم و بگم خوبین؟
شب هجدهم رمضون بود خونه عمو محمد دعوت بودیم اونا خونشون کوچه بالایی ماهست
رویا که رفت شرکت من و مامانم رفتیم خونه عمو اینا تا یه کمکی بکنیم (یهو فکر نکنین عمو پسر داره محض خود شیرینی هستا نه من 2 تا پسر عمو در کل بشتر ندارم که یکی داماد شده اون یکی هم که خیلی منو دوست داره چهارم دبستانه از بدشانسی روزگاره که خیلی دوستم داره و کوچیکتر من هستا یه روز هم از خاطراتم با او می گم تو پستای بعدی)
بعد از افطاری و ... داشتن در مورد زشتی و خوشکلی حرف می زدن همه می گفتن زهرا (یعنی من) بچه بودم خیلی زشت بودم ولی حالا خیلی خوشکل شدم خلاصه همه می گفتن خوشکل شدی و گفتن دیگه وقتی موهاشو باز می کنه میشه این دختر هندیا (البته این نظر صفیه دختر عموم )خلاصه بعد همه رو گفتن زشتی و خوشکلیشون بعد مامانم به صفیه گفت تو که بچه بودی هم زشت بودی حالا هم خوشکل نشدی
صفیه گفت ببیبن مامانت چیه می گه
گفتم به دل نگیرمامان بابای من وقتی می گن من که بچه بودم زشت بودم بماند نظرشون در مورد بقیه
یه لحظه فکر کردم دل صفیه شکسته
خلاصه ما از این بحث پاشدیم تا بیایم خونه خاله اینا هم اونجا دعوت بودن برگشتنه با ما اومدن خونمون
البته بابا و شوهر خاله رفتن روضه
من که در کل اعصابم از دست سیف.....(مدیر گروهمون) خورد بود که چرا ب ی و ت ک ن و ل و ژ ی (از عمد سر هم ننوشتم تا یه موقع بچه ها سرچ کردنش به وبلاگ من نخورن) رو بهم نداده
خلاصه یه مدت گذشت خیلی خوابم میومد ولی چونخاله اینا اونجا بودن نخوابیدم ولی رویا رفت بخوابه سرش درد می کرد
خان داداش اومد که بیا این لوازم روی حیاتن ببریم طبقه سوم گفتم باشه بعدم بهش گفتم صدا رویا نزن خوابه سر درد داره
اونم گفت به تو چه می خوام صداش بزنم
کلا وقتی بی ادب حرف می زنه اعصابم از دستش خورد میشه (نه که دو سال کوچکتر من هست به نظرم باید احترام بزاره که ......)
اخرش رفت رویا رو از خواب بیدار کرد رویا هم گفت من نیم ساعت دیگه میام
بعد مامان که پسر لوس کنه (البته همیشه می گن که فرقی ندارین واسم من هم می دونم بلاخره بچه ادم فرق نمی کنه ولی خوب........)
این دفعه مامان رفت صدا رویا بزنه به مامان گفتم صداش نزنین سر درد داره من به ای او این کار رو انجام میدم ولی تو گوشش نرفت
منم گفتم چقدر پسر لوس میکنی و الهی هر کی پسر می خواد خدا خونشو پر از پسر کنه ( نا گفته نماند که خانواده پدری به پسراشون یعنی بابا و عموها با التماس یه پسر میده و به دختراشم با التماس یه دختر)
(عمو اولی 4 تا دختر یه پسر داره
عمو دومی 4 تا دختر یه پسر
بابام دو تا دختر یه پسر تازه به نظر من خدا رحم کرده بهمونا
عمو بعدی دوتا دختر
عمو کوچیکه هم که با من 6 سال تفاوت سنی داره یکی دختر و دومین دختر هم در راه هست)
خلاصه من که اعصابم از دست واحدم خورد بود می خواستم یه جوری سر و صصدا کنم
با داداشم دعوام شد
گفت میام می زنمتا گفتم غلط کردی دست رو ابجی بزرگترت بلند کنی و نمی تونی هم بلند کنی
خلاصه دعوا صورت گرفت من که همش خو.ردم فقط یه دندون گرفتم پشت دستش تنها کاری که می تونسم انجام بدم و از دختر جماعت بر میاد همینه دیگه البته به جز جیغ زدن
خلاصه اخرشم گفت دیدی زدمت
منم گفتم عوضی نمی دونی وقتی از من قد و قامتت گنده تره پسرم هستی می تونی منو بزنی؟ اگه اینو نمی دونستی خیلی خری
اخر سر مامان و خاله به زور از هم جدامون کردن هر چند در کل مراحل داشتن جدامون می کردن
رویا هم وقتی اعصبانی میشه داد و بیداد می کنه
خاله من و رویا رو کرد توی اتاق اومد در رو ببنده رویا گفت باز کن خاله می ترسید اونم بره با این خان داداش دعوا کنه در رو بست رویا هم یه لگد زد شیشه در رو شیکون
خلاصه اون شب خاله اینا هم کلی حرص خوردن
بعد دیدم صورتم بد جوری داغه البته به جز حرارت اشکاما
دیدم بله یه زخم بزرگ از زیر چشمم تا زیر گونه ام کشیده شده اونم یه زخم عمیق مثل گربه پنگول کشیده بود
خلاصه رویا به خاله اینا گفته بود برن پایین اخه من و رویا ابجیم توی یه واحدیم و مامان و بابا و داداش هم پایین توی یه واحد دیگه
بعد دوتای شیشه هارو جمع کردیم جارو زدیم
منم زخممم رو شست و شو دادم
نمی دونم ولی سر اون قضیه خوشکلی و زشتی دل صفیه شکسته بود؟ یا به قول مامان از بس که گفتن خوشکلم چشمم زدن نمی دونم
ولی من که می زارم پای اعصاب خوردی خودم
می دونین از همه بیشتر از این حرصم می گرفت که خاله می گفت به داداشم که چرا این کار رو کردی می گفت بیخیال خاله الان که این کار رو کردم دیگه تا دو ماه از دستش راحتم
یکی بگه مگه چی کارت دارم
بعد از همون شب گفتم نمی بخشمش
الانم باهاش حرفی نمی زنم
می دونم کارم اشتباه هست ولی فعلا که اعصضابشو ندارم
اگه می تونه یکی بهم کم کنه به خودم بیام ممنون می شم
ولی یه چیز بگم از این پسرا که در مورد خواهرشون هزار جور فضولی می کنن بدم میاد
البته من هیچ موقع به داداشم اجاز نمی دم توی چیزایشخصی و مد ظاهرم دخالت کنه ولی نظرشو می ده منم می گم نگه داره واسه زنت
می دونم که پس فردا واسه زنش خوب میشه
واقعا میگم اگه یه پسری اومد وبم رو خوند خواهشی که ازش دارم همیشه احترام خواهراتونو نگه دارین شما که داداشین از یه خونیم این شکلی بخواین بکنین پس فردا از پسر مردم که میشه شوهرش چه توقعی دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فعلا
در پناه حق شاد و سبز باشین
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 9:36  توسط nacl
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:13  توسط nacl
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 10:28  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین
من که نه خوبم نه اعصاب دارم
امروز انتخاب واحد داشتیم
صبح پاشدم رفتم یونی
بعد از هزار سسال دانشگاه ثبت نام رو اینترنتی کرده بود
ما که رفته بودیم منتظر موندیم تا مدیر گروه بیان
خلاصه از یه طرف دل تو دلم نبود واسه نمره مولکولی که گفتن صحیح نکردن هنوز
بعد واحدا رو نشون دادم تا امضا بزنن یه خط کشید توی بیوتکنولوژی و گفت شما ها چون مولکولی تکمیلی رو نگذروندین نمی تونین بگیرین
بعد از کلی منت کشی راضی شد به بچه های که افتاده بودن بیوتکنولوژی رو بدن البته استادش هم خود مدیرگروهمون بود
به من که نداد
هر چی التماسش کردم گفت نه
من ادمی نیستم که هیچ موقع منت کسی رو بکشم ولی واسه بیو تکنولوژی منتشو کشیدم التماس کردم دیگه نتونسم خودمو کنترول کنم جلو همه زدم زیر گریه که استاد تو رو خدا یه کار بکنین این درس که مهر سال اینده ارائه می شه من ۹ ترمه می شم راضی نشد که نشد
دل ادما از سنگه
یکی نیست بهش بگه تو که نمی خواستی این درسو به ما ها ارائه بدی واسه چی تابستون مارو کشیدی دانشگاه مولکولی رو بگذرونیم راحت می گفتی ترم بعد از مولکولی تکمیلی بیوتکنولوژی و ایمنولوژی خبری نیست
حداقل حساب کار دستمون میومد که
خلاصه دوستام که یه جور راضی شدن و رفتن منم ناراضی برگشتم
فقط این گریه من در همین حد فایده داشت که دلش یه ذره نرم شد برگه انتخاب واحد دوستم که من واسش پر کرده بودم ونیومده بود واولش راضی نشد امضا بزنه امضا کرد
نمیدونم شاید دلش از سنگه ولی نه من که دلم از سنگه یه وقتا نرم می شه دلش از فولاده مثل اینکه
بهش گفتم استاد دلتون میاد ۹ ترمه بشیم به خاطر ۲ واحد ؟
گفت اره من که دلم میاد خودت دلت نمیاد
خدا بدادم برسه حالا نخواد تلافیشو سر مولکولی تابستونو و ژنتیک مولکولی و سلولی تکمیلیم در بیاره
فقط التماس دعا دارم
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:23  توسط nacl
|
آيا سقفي بالاي سرت هست؟
ناني براي خوردن
لباسي براي پوشيدن
و ساعتي براي خوابيدن داري؟ آري
نامي براي خوانده شدن
کتابي براي آموختن
و دانشي براي ياد دادن داري؟ آري
بدني سالم براي برداشتن سبد يک پيرزن.
سقفي براي شاد کردن يک کودک
دهاني براي خنديدن و خنداندن داري؟ آري
لحظهاي براي حس کردن
قلبي براي دوست داشتن
و خدايي براي پرستيدن داري؟ آري
پس خوشبختي بسيار خوشبختی
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:51  توسط nacl
|
+
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 17:23  توسط nacl
|
سلام
خوبین؟
خوشین ؟
سلامتین؟
دیروز کلاس مولکولی داشتیم از 15 تا 19
ما که راس سه دانشگاه بودیم بماند که استاد اپسیلونی دیر اومدن
بودیم تا 5 و یه رب استراحت و باز تا هفت و ربع سر کلاس حضور داشتیم مغزمم که دیگه نمی فهمید اونم بحث رونویسی و ترجمه و همانند سازی
شاید بگین اینا که سال پیش دانشگاهی خوندیم اره قربون اونجا اینجا از نظر مولکولی بررسی می شه
میشه گفت یه دنیای دیگه ای وجود داره توی بدن ادما اصلا بنظر من توی سلولای ما هم یه دنیای بزرگ وجود داره حتی بزرگتر از این دنیای که توشیم
ایول به این ظرافت خدا
موقع برگشتن از دانشگاه با مریم اومدیم او ماشین داشت
دانشگاهمون از شهر یه ذره فاصله داره از بعد دانشگاهمونم جاده اسفالت وجود نداره
البته تا دانشگاه ما یه سالیه اسفالت شده بگذریم که جاده سنگلاخ می رفتیم و میومدیم
همچین که از دانشگاه بیرون اومدیم رفتیم توی جاده نمی دونم چی وسط جاده بود رفت زیر لاستیک که مریم تعادلشو از دست داد رفتیم توی جزولای کنار جاده خلاصه میشه به دست فرمون مریم ایول گفت ماشینو برگردون توی خیابون همون موقع
دیگه گفتیم ماشین که چپ شد
ولی خدا رو شکر هیچی نشد
8 نفر سوار ماشین بودیم
3 نفر جلو بودن فکر کن تو موقع ای که این اتفاقا افتاد الهه داشت با شوهرش حرف می زد تازه با منا جلو بودن بچه ها جیغ می زدن بعد شوهرش بهش گفته بود چرا این همه سر و صدا میاد گفته بود دخترا رو که میشناسی کنار هم باشن سر و صدا می کنن
نگو خانوم اصلا متوجه این قضایا نشده بوده
الهام سر جاده پیاده شد
و ما اومدیم تا یزد ماشینا از کنارمون رد می شدن نگاهمون می کردن واشاره می کردن ما فکر کردیم به خاطر اتفاقی که واسمون افتاده ماشین مشکلی واسش پیش اومده یه چیز می گن محل ندادیم بعد افتادیم توی یک عروس کشونی یه 206 بود پر پسر ما داشتن نگاهمون می کردن ما هیچ کدوم محل ندادیم که لوس نشن بخوان اذیتمون کنن بعد فاطیا گفتن که دارن می گن در ماشین بازه فکر کنین در جلو از دانشگاه تا یزد باز بود تازه 2 نفرم جلو بودن
یعنی واقعا شانس اوردیما
خلاصه تا رسیدم خونه هشت و ربع بود بعدم نهارمو خوردمو خوابیدم تا امروز ساعت 9
الانم اومدم وبلاگو اپ کنم
بعدم یه ذره درس بخونم
اخه ساعت 13 تا 17 انقلاب دارم و از 16 تا 19 هم مولکولی که استاد سیف ... گفتن می پرسن
فعلا
حق نگهدار همگیمون
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:56  توسط nacl
|
سام علیکم
امروزمی خوام لاتی بحرفم
چه طورین؟گفتم که تابستونی مولکولی گرفتم با استاد دوست داشتنیمون جناب سیف....
کلاسش شنبه و یشنبه ساعت 3 ت 7 هست
بماند که کلاس ساعت خواب منه و دوساعت بعد از صبحانه خوردنم
جلسه اول خود استاد گفتن که اره کلاستون ساعت خوابه ولی من نمی رسم روز دیگه ای بیامو ...
بعدم گفتن سر کلاس من خواب نرین
نهارتونو ساعت 12 بخورین که بعد از اون خوابتونم برین یه نیم ساعت تا سر کلاس چرت نزنین
من که ساعت 11 از خواب پامیشم تا صبحانه بخورم 12 می شه
خلاصه
بعدم گفتن که سر کلاس یه دفعه می پرسن اگه بلد نباشین جریمه هم داریم
یکی از بچه ها گفت همون 300 مرتبه از یه جمله نوشتنو؟
استاد گفتن نه می کنمتون پا تابلو و می گم یه پاتون بالا دستاتونم بالا
بعدم گفت یکی از دوستاش بعد از سربازیش معلم یه مدرسه شده بوده مثل اینکه به یارو خیلی سخت می گذشته توی دوران سربازی واسه همین واسه اینکه بعدن شاگرداش با مشکل خودش رو به رو نشن وقتی می خواسته تنبیهشون کنه یا کلاغ پر می گفته برن یا این که از ته کلاس سینه خیز بیان جلو
بعدم گفت منم می گم از ته کلاس سینه خیز بیاین جلو و کلاغ پر برین
بعدم به اقایون گفت هیچ کدوم رفتین سربازی؟
بعدم گفت که امیدوارم نرین و یه جورای معاف بشین
به نظر من که این قدر بد نیست
خلاصه بعد سعیده دوستم داشت خواب می رفت گفت یکی از خانوما داره خواب می ره حواسش باشه یه دفعه دیگه بخوابه جریمش می کنما
منم گفتم سعیده جون خودت خواب نریا این غمش نمیشه (یه اصتلاح یزدیه یعنی واسش مهم نیست که تو دختری یا پسرا) و می گه از ته کلاس سینه خیز بری جلو وبعد گفتم سعیده تجسم کن .......
بعدم خندیدم
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:4  توسط nacl
|
سلام سلام
خوب که هستین؟
من باز اومدم که یه مدت یکبار بیام و اینجا رو مزین کنمو ...
راستشو بخواین یه مدته که نمی اپم اصلا نمی دونم از چی بحرفم اینجا

شاید واسه اینکه دیگه واسم خاطره نیست این چرندیات 
ولی تصمیم گرفتم تابستونی تا اونجای که از خاطراتم یادم اومدو بنویسم 
البته می خواستم تابستونی واسه ارشد درس بخونم
که مثل اینکه بهم نیومده درس بخونما
البته تابستونی ترم تابستونه گرفتم اونم چه درسای قشنگی مولکولی که ترم پیش افتادم
و انقلاب
البته تو زندگیم درسی مزخرف تر از انقلاب ندیده بودم
ما رو سنه نه به این جور مزخرفات
نمی دونم رفتیم سر کلاس انقلاب در مورد انقلاب باید حرف بزنن یا در مورد زنهان پهلوی و کثافت کاریای اونا اونم توی یه کلاس مختلط
از یه چیزای استاده حرف می زنه که والا من یکی که روم نمی شه سرمو توی کلاس بلند کنم
خوب من که حال شنیدن این جور مزخرفاتی رو ندارم بیشتر از کلاس میزنم بیرون
این دانشگاهم که هیچ جا نداره برم 
یه وقتا می رم پیش مسئول اموزش
یه وقتا می رم نماز خونه نماز بخونم
یه وقتا هم می رم اونجا دراز می کشم
البته تازه شنیدم که این استاده واسش مهمه که سر کلاسش باشی
خلاصه تصمیم گرفتم که سر کلاس حضور پیدا کنم
و هیچ چیزم نگم
و یه کتاب دیگه باز می کنم می خونم البته کتابای زیست شناسیا
می دونین چیه استاده می گه ما واسه انقلابمون این همه شهید دادیم و ...
بعدم می گه شماها نمی فهمین 
نمی دونم ما نمی فهمیم یا اونا
اونا که خودشون نه جانبازن نه شهید دارن نه...
نه من یا امثال ما که از خونواده شهید هستن
اونم عموی که فقط 16 سال داشته
اره بایدم من نفهمم معنی انقلابو 
اگه اینجوریاست که نمی خوامم صد سال معنیشو بفهممم

بگذریم از این حرفا
خلاصه کلاس زجر اوریه دیگه خودتون می دونین که درس عمومی کلا مزخرفه
چه برسه به انقلاب و ریشه های ان اونای که این درسو گذروندن خودشون بیشتر می دونن
باز زیاد حرف زدم
به بزرگی خودتون ببخشین
فعلا
حق نگهدارتون
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:31  توسط nacl
|
بازم سلام
خوشین؟
الهی شکر
امروز ازمایشگاه ژنتیک داشتیم عنوان ازمایش هم تعین گروه خونی بود
بر خلاف بقیه روزا که هیچ کی حاضر به ازمایش کردن نبود امروز همه می خواستن ازمایو با خون خودشون انجام بدن حتی خود من که می دونسم گروه خونیم آ هستش
خلاصه الکلو برداشتم زدم به انگشتم بعدم یه لانست برداشتم بزنم نوک انگشتم
هیچ جوری دلم رازی نمی شد بزنمش
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم صورتمو کردم اون طرف و لانستو زدم ولی دریغ از یه قطره خون
بعد نگاه افتاد به دوستم دیدم وای لانستو محکم زد به دستش بعدم قشنگ توش یه پیچی داد و در اورد اونمخونی بیرون نیومد
به خودم گفتم اخه دختر واسه چی می ترسی محکم بزنش دیگه این دفعه محکم زدمش و خون بیرون اومد ولی این دفعه با وجود الکلی که زده بودم خونش بند نمیومدا
خلاصه انتی ژنا رو ریختم روشون
فهمیدم که گروه خونیم مثبته ولی این که از کدوم گروه خونیم نفهمیدم بعد استاد گفت او هستی گفتم نه با با مامانم بی منفیه بابام هم آ مثبت مگه می شه من او بشم در صورتی که می دونستم منم آ مثبتم
بعد گفتم ای وای نه که من توی بیمارستان با بچه یکی دیگه اشتباه شدم بعد همین جور داشتم مسخره بازی در می اوردم ...
خلاصه باز امتحانش کردم این دفعه گروه خونیم شد همون آ مثبت بعد گفتم خونوادمو پیدا کردم
خلاصه امروزم کلی خندیدم واسه خودما ...
درسته شاید بچه ها بهم بگن چه قدر سر خوشه یا هر چیز دیگه ای .... ولی من از این سر خوشیا خوشم میاد
البته ازمایشگاه ژنتیک من با گروه پسرا بود که امروز رفتم به استاد گفتم و با گروه دخترا رفتم واسه همین خیلی بیشتر خندیدم ...
البته وقتی با پسرا می ریم ازماشگاه چون 4 تا دختر بیشتر نیستیم خوب زیاد نمی فهمیم چی می شه اخه ته کلاس می شینیم بعد نمی دونم کدومتون دخترای مثل ما ها رو می شناسین می شینیم ته بعد جزوه نمی نویسیم درسم گوش نمی دیم بلکه روی کاغذ حرف می زنیم و یه جزوه از حرفای خودمونو داریم اون موقع واسه همینم من امروز با گروه دخترا رفتم و بعدم جلو نشستمو ... به درس گوش دادم دیگه
حق نگهدار همگیمون
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:49  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین خوشین؟
حال و احوالتون؟
منم بدک نیستم
خیلی وقته که دیگه مثل سابق نت نمیام نمی دونم باید بگم خدا رو شکر یا بگم که چرا به خودم ولی در هر صورت خوشحالم که نمیام به نت مثل سابق اخه یه سری شده بود دیگه من مثل یه معتاد شده بودم از اونجای هم کهخوشم نمیاد وقتمو الکی هدر بدم تصمیم به ترک گرفتم خوب شرایط هم محیا شده واسشاحالا بماند چه شرایطی....
البته وبلاگو خیلی دوست دارم ولی چون که توی همون دوران معتادیت چشمام شمارش داشت می رفت بالا چنین تصمیمی گرفتم
شاید نگفته باشم ولی من چشمام شمارش نیمه خوب درسته که چیزی نیست ولی خوب توی اون دوران معتادیت اذیتم می کرد الان خوب بهتره دیگه
در کل اون قدر نیومدم به وبلاگم که نمی دونم ازچی بنویسم یا به خودم می گم من قبلا چی اینجا می نوشتما؟
خوب شاید دیگه بعد 3 سال همه چیزا واسم عادی شده باشه...
خوب ولی سعی دارم از امروز یه مدت یه بار تشریف فرما بشم
واینجا رو مزین کنم باز با قدوم خودم
خوب فعلا یا حق
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:37  توسط nacl
|
سلام سلام 
حال و احوال شما
مخلصیم
امروز یعنی 3 اردیبهشت چند تا اتفاق جالب واسم افتاد
صبح که از ساعت 8 سرکلاس استاد همه چی دون (بیو فیزیک ) بودیمو اصلا دوس نداشتم
ولی خوب استاده خیلی با مزه هست بی خود نیست که من بهش می گم استاد همه چی دون
یا . . .
(یاشو الان نمی گم می زارم واسه بعد از این که این درسو پاس کردم
می ترسم استاده یه چی سرچ کنه برسه به اینجا اون موقع باید خر بیارم باقالی بار کنم
پس الان نمی گمش)
خلاصه سر کلاس یه نمکای می ریزه ادم می مونه تو استاد بودنش 
از فوتبال گرفته می صحبته تا جمونگ و یوسفو ...
ولی من از عکسای که نشون می ده خوشم میاد
(طبیعت نشون می ده ولی دنج البته یه موشم داره توی عکساش که خیلی دوسش داره)
این که از بیو فیزیک
بعد یکی از دوستای ترم یک و دمون اومده بود دانشگاه البته اون هم ورودی خودمون بود ولی چون ازدواج کرده بود و بچه دار شده بود دیگه نیومد
نازی دوقلوهاشو اورده بود
(البته اسم دوستم فاطمه هست نازی رو واسه ناز کردن گفتم)
مامان بودنا 
از این دوقلوهای منوزیگوت که کپ هم در میان بودن
اینم اتفاق جالبی بودش
عصر کلاس فیزیولوژی جانوری داشتیم
من که دیگه فاز خواب بودم 
وسط ساعت استاد گفت خوب یه چند لحظه استراحت کنین و اب و هوایی عوض کنین
دوست جون گفت میای بیرون گفتم اره دوتای رفتیم اب خوردیم 
داشتیم بر می گشتیم سر کلاس به دوست جون گفتم من همیشه وسط فیزیو یه سر به خانوم ابر....(مسئول ازمایشگاهمون) می زنم برم میام اون رفت سر کلاس منم رفتم پایی
اونجا دو تا از پسرای ترم بالایمون بودن که اتفاقا همیشه باهاشون جور بودم
و اونا هم فیزیو رو داشتن
من رفتم رو شوفاژ نشستم تقریبا پشت سر سعید اقا (اقای مارموز زاده )بودم یهو برگشت گفت چرا پشت سر من نشستین و بعد پا شد تا من بشینم 
فهمیدم می خوان مسخره کنن 
گفتم راحت باشین کاکتوس که پشت و رو نداره
گفت اگه گفته بودی شلغم
خش ترم بود
گفتم نمی خوام خشت شه می خوام نا خشت شه
( خش در زبان یزدی به چیز دوس داشتنی می گن)
بعد از اندی یهو گفت خانوم فلانی (یعنی من) چرا ما هر جا می ریم تو پشت سرمون میای تا دیدی ما توی کلاس بیرون اومدیم شما هم اومدین؟
و مسخره کردن
گفتم شما ها که اول ساعت تا حالا بیرونین من اومدم بیرون چون استاد استراحت داد
بعد گفتن پس چرا سجاد نیومد گفتم چه می دونم 
خیلی بهم بر خورد مخصوصا که دو تا دیگه از پسرای ترم پاینی هم اونجا بودن
بعد بلند شدم از مسئول ازمایشگاه خداحافظی کردم
بعدم گفتم دارم واستون
وقتی هم رفتم بیرون گفتم هر کی یه ارزشی داره شما ها مسلما خیلی بی ارزشین

اومدم سر کلاس و ادامه درس
نوبت رسید به حضور غیاب استاد گفت اقای فرا..... (بی جنبه) دوستشون از ته کلاس داد زد که استاد همین الان رفتن بیرون 
منم که ردیف اول کنار استاد بودم گفتم نه استاد اینا از اول ساعت رفتن بیرون هنوز نیومدن استاد گفت خوب پس غیبت


بعد دوباره استاد گفت اقای مارموز زاده (سعید اقا) گفتم استاد ایشونم همراه اون یکی رفته بیرون از همون اول هنوزم نیومدن
و بدین ترتیب واسشون داشتم

خلاصه اومدن اخر سر سرکلاس البته فکر کنم دوستشون از دسته گل من بهشون خبر داده بود که خودشونو رسوندن با التماس
به استاد که ما رو حاضری بزن
استاد گفت نبودین که گفتن ما پایین توی ازمایشکاه یه ازمایش داشتیم که انجام نداده بودیم مجبور بودیم انجام بدیم رفته بودیم 
دوروغ که به قول داداشم نه کنتور داره نه استخون هر چی خواستد بگد

با کلی کلنجار رفتن استاد حاضریشونو زد
اقای بی جنبه که فکر کنم توی زرنگی من یکی مونده بود هی می خندید

اقایمارموز زاده هم که می خواست تلافی کنه یه نگاهی کشید که یعنی حالا دارم واست فسقلی
خلاصه حال کردم حالشونو گرفتم

بعد وقتی رسیدم به یزد رویا زنگید که برو به جای من حاضری بزن سر کلاسم 
دیگه از 5 تا 6 هم رفتیم واسه ابجی خانوم حاضری بزنیم 
که اینجا هم اگه حوصله کردم می گم قضیشو
فعلا 
حق نگه دارمون

+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 15:49  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین ؟
احوال شما؟
امروز یعنی 26 فروردین88 ازمایشگاه فیزیولوژی جانوری داشتیم استادمونم که اقای دهقان بودن
ازمایش بررسی خاصیت بافری خون
خوب نیاز به خون داشت دیگه که واسمون تهیه شده بود
با پلسمای خون کار می کردیم واسه این که پلاسما جدا بشه باید خونو سانتریوفوژ کرد
نیاز به 20 سی سی پلاسما بود
وقتی خونو سانتریوفوژ می کنی گلبولای قرمز می رن ته می شینن و پلاسماش میاد روش
استاد به من گفت که یکی از لوله ها فقط پلاسما داره اونو ورش دار(من به خودم گفتم چرا این فقط پلاسما داره مگه می شه بعد گفتم شاید استاد می خواسته دستگاه رو متوازن کنه چون اگه دو به دو لوله ها هم وزن نباشن وقتی دستگاه دور بگیره می شکنه لوله)
یکی از پسرا گفت همین جوری کج نکنین ممکنه خوناش بره توشا گفتم نه بابا مواظب اخه اونا واسه خودشون خونم رفته بود توش دیگه بعد گفت صبر کنین من برم پیپت بیارم
به خدم گفتم بی خیالش بزار همین جوری بریزم
بعد یه لوله دیگه از خون برداشتم کج کردم شد 12 سی سی لوله بعدی که برداشتم خونا هم رفت توش
بعد یارو تازه پیپت رو اورده بود گفتم ما که گند زدیم
بعد دیدم چیکار کنم خوب حواسم نبود کل پلاسما های که با خون قاطی شده بودو ریختم توی سینک رفت
بعد به استاد گفتم که اره ما پلاسما ها با خون قاطی شده
استاد گفت اشکال نداره خوب حالا کوشن؟ بدشون تا باز سانتریوفوژش کنیم خوناش جدا بشه
الان یعنی قضیه همون لوله ای که من برداشتم فقط پلاسما داشت
گفتم استاد ببخشینا ولی من اونا رو ریختمشون دور بعدم یه لبخند بامزه ای زدم که خودم از خجالت اب شدما
استاد گفت اخه دختر حواست کجاست؟
بعد استاد خنده ای کردو گفت خوب حالا اماده شو تا یه 100 سی سی خون ازت بگیریم تا بفهمی؟
گفتم استاد کل خون بدن منو جمع کنی 80 تا نمی شه...
بعد گفت برو از تو ی یخچال خون بیار
بعد گفتیم خوب با اون پسرا با هم انجام می دیم ازمایشو اونا خونو تیتر کنن ما هم محلول نمکی رو
قبول کرد
ما یه بشر 50 سی سی برداشتیم تازه بعد از تیتر کردن وکی اسید اضافه کردن نصف بشرمون پر شد
حالا اون پسرا که پلاسما رو تیتر می کردن اول بشر 50 داشتن بعد رفتن یه بشر 1000 اوردن و تیتر کنن تیتر کردنو ما تازه فهمیدیم یعنی چیا اصلا اینا شیر بورتو نمی بستن همین جور فقط می ریختن بعدم عدد رو که ور می داشتن نگو یعنی شکار لحظه ها بودا
خلاصه کلی خندیدیم.........
هویج جوری
فعلا
یا حق
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:48  توسط nacl
|
سلام به اون اقای که دانشگاه ما رشته برق قبول شده تبریک می گم به همراه تسلیت بهشون
یه لطف می کردین از خودتون یه اثری می زاشتین بهتر بودا
ممنون می شم
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:49  توسط nacl
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:47  توسط nacl
|
سلام
فقط اومدم بگم که ا ستاد ع ا ر ف ی ا ن باز اومد به دانشگاه ما
اومد و استاد این دانشجوی شیطون شد
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 17:28  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین خوشین
خدا رو شکر
دو شنبه چهاردهم بهمن
صبح که از خواب پا شدم خیلی حالم بد بود و اعصابم از دست یک موضوعی خیلی خورد بود که فکر نکنم بخوام در موردش اینجا حرف بزنم حالا نه اینجا ها کلا هیچ جای دیگه هم نمی خوام در موردش بحرفمم
خلاصه من از چهارم که اخرین امتحانمو داده بودم می خواستم بازم بیام دانشگاه و ثبت نام کنم ( البته ثبت نام چهاردهم بودا و باید صبر می کردم)
ولی باید دقیق سیزدهم بال هام بشکنن
صبح که رفتم دانشگاه اصلا هیچ کدوم از بچه ها رو تحویل نگرفتم و توو خودم بودم و می خواستم سریع ثبت نام کنم وبرم
تازه برگه انتخاب واحدو گرفته بودم که نازی عزیزم اومد طرفم و گفت زهرا ژنتیک واسه ما ارائه شده و بعدم گفت زهرا راستی ویروس با عارفیان هستا
وای ی ی ی ی ی ی
من گفتم جدی می گی یا می خوای سر به سرم بزاری؟
گفت نه بابا
و من همون جا از فرط خوشحالی جیغ زدم و بعد از پیش نازی رفتم
گلی رو دیدم گلی رو بغل کردم وگفتم گلی باورت می شه عارفیان واسه ویروس اومده
و دو تایی جیغ زدیم
بعد سریع رفتم پیش مولود و گفتم مولوددددددددددددعارفیان اومدشا
فکر کنم ما سه نفر بودیم که خیلی خوشحال شدیم
البته من که خیلی خوشحال شدم مخصوصا بعد از اون دپرسی روز پیش این بهترین خبر خوشحال کننده می تونست واسه من باشه
من که از خوشحالی دیگه نمی تونسم روی پاهام بایستم
نمی دونم چرا ولی احساس می کنم عارفیان خیلی حالیش هست
من و مولود جز کسایی بودیم که می گفتیم عارفیانو واسه میکروب 2 هم می خوایم
من که ترم پیش وقتی دیدم میکروب دو رو عارفیان نگرفته خیلی ناراحت شدم و فکر می کردم از دست ما راضی نبوده یعنی ما رو قابل ندونسته که نیومده درست بود که من کارم اشتباه بود ولی واقعا من روز اول همچون نظری به عارفیان داشتم ولی از جلسه دوم فهمیدم که یه استادی هستش که واقعا حالیش هست
خلاصه من همون ترم پیش هم که میکروب دو رو با عارفیان ارائه نداده بودن به بچه ها گفتم هیچ کدوم با این استاده نگیرین تا عارفیانو بیارن که بعد بهمون گفتن خود عارفیان وقت نداره بیاد اینجا
خوب ما که خیلی سختی کشیدیم توی ترم پیش چون نحوه های تدریس صد در صد تفاوت داشت و به نظر این استادمون ما هیچی حالیمون نبود
خلاصه مجبوری با همون استاد گرفتیم ولی با خودم عهد کردم که اگه میکروب 2 رو حتی پاس کردم باز اگه عارفیان استاد ترم پایینی ها شد برم و سر کلاسشون بشینم اخه خدایی من میکروب 2 رو هیچی نفهمیدم جلسات اول همه فکر و ذهنم سر کلاس بود تا درسو بفهمم ولی دیدم نه فایده نداره اخر دیگه نا امید شدم و جلسات اخر سر دیگه به درس گوش نمی دادم می رفتم ته کلاس و یا یکی دیگه از درسامو می خوندم یا می شستم از روی کتاب اون قسمت که درس می داد رو می خوندم
البته خانوم شکوهفر هم استاد خوبی هست ولی من نمی فهمیدم چون خیلی سریع درس می داد و من همش داشتم می گفتم استاد یه ذره اروم تر....
در کل خیلی خوشحالم و ممنونم که استاد خودمون (عارفیان) برگشت به دانشگاهمون
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 15:50  توسط nacl
|

سلام کریسمس همگیتون مبارک
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 14:51  توسط nacl
|
سلام
سلام
شب یلداتون مبارک
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 18:50  توسط nacl
|
اولین سال تولد وبمو تبریک می گم به خودم

+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 18:49  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین ؟
خوشین؟
گفتم که یه شنبه مسئول ازمایشگاهمون زنگید که می تونی بیای و من رفتم
رفتم کلیدای ازمایشگاه رو از امور دانشجویی گرفتم
دیدم خانوم ابر... (مسئول ازمایشگاهمون) واسه یه نوشته گذاشته البته تلفنی هم گفته بود که زهرا جون محیطا رو هم اگه حال داشتی درست کن
منم گفته بودم خوب بنویسین چه محیطای من می سازم
کلیدا رو که گرفتم نوشته رو هم بهم داده بودن
من تا حالا محیط تنها نساخته بودم همیشه خود مسئول ازمایشگاه بود یا بچه های خودمون بودن
خلاصه دیدم نوشته بلاد اگار و تریپتیک سوی اگار و تریپتیک سوی براث
و سالین البته سالین محط کشت نیست
توی سالن دیدم نوشته بلاد اگار گفتم من که تا حالا نه بلاد رو درست کردم نه دیدم چه جوریاس فقط هفته پیش باهاش کار کرده بودم
دیدم دوتا از پسرامون توی سالن هستن خواسم ازشون بپرسم گفتم بی خیال بمیرم از اینا نمی خوام چیزی نمی پرسم فوقش این یه محیط رو درست نمی کنم
ولی دیدم چپ چپ دارن نگاهم می کنم
گفتم خدایا من که یه چند مدته با اینا کار ندارم محلم بهشون ندادم حالا چرا اینا می خوان منو بکشن ؟
رفتم پایین ازمایشگاه حالا در ازمایشگاه رو باز کردم پشت در باز یه حفاظ هست که قفل بهش زده بودن
هر چی کلیدو توش چرخوندم باز نشد دیگه می خواسم گریه کنم که اخه تو دختر یه قفلو بلد نیسی باز کنی؟
حالا نگاه نمی کردم ببینم کلید دیگه ای هم هست یانه اخر سر دیدم یه کلید دیگه هم هست که اونو زدم باز شد
رفتم توی روپوش ازمایشگاهمو پوشیدمو رفتم ازمایشگاه میکروب محیطا رو برداشتم اوردم این طرف بعد دیدم یه شیشه روش نوشته بلود اگار منم گفتم حتما همون بلاد خودمونه (خون)
خلاصه رفتم زنگیدم به مسئول ازمایشگاه که ببینم از هرکدوم چقدر درست کنم گوشیشو جواب نداد
بعد بهش ژیام دادم که بازمجواب نداد (یعنی حواسش نبوده بود ندیده بود)
منم ژیام دادم من از هر کدوم ۱۰۰ سی سی درست می کنم
بعدم شروع کردم ساختن
محیطا رو که جا ساختم ژیام اومد که عزیزم نساز خودم میام
منم گفتم من جا ساختم فقط بلاد اگار هست که ساختم ولی زرده و بلاد که باید خون باشه ؟
بعدم گفتم بی خیال حالا یا خوبن ازشون استفاده می کنیم یا اشتباه هست می ریزیم دور اشکال نداره
بعدم که استاد صحافی با بچه هاش اومدنو منم در رو باز کردم چیزای که نیاز بودو بهشون دادم
برگشتم توی ازمایشگاه شیمی و محیطا رو بردم گذاشتم ازمایشگاه میکروب بعدم اومدم نشسم درس خوندن
یه مدتی تنها بودم درس خوندم بعد جزوه هامو کامل کردم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 17:6  توسط nacl
|
سلام
همین الان مسئول ازمایشگاهمون بهم زنگید و گفت برم دانشگاه منم نرسیدم این پستامو درست حسابی بنویسم یا حداقل رنگیش کنم
فعلا قربون همتون دیرم شده
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:15  توسط nacl
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:13  توسط nacl
|