سلام
خوبین
شب یلداتون با تاخیر مبارک
نتونستم بیام اخه میانترم زبان تخصصی داشتم
در پناه حق لباتون خندون دلتون شاد
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 17:59  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین؟
پنجشنبه ای ازمایشمون تعین گروه خونی بود
برای تعین گروه خونی اصلی دو روش وجود دارد
یکی سل تایپ یا روش مستقیم که انتی ژن را در سطح گلبول قرمز تعیین می کنیم
یکی هم بک تایپ یا غیر مستقیم که باید در سرم افراد انتی بادی تعیین کنیم
روش مستقیم به دو صورت اسلایدی و لوله ای انجام می شود که بشتر هم توی ازمایشگاه ها از اسلایدی استفاده می شه که سریع تر و راحت تره
در روش غیر مستقیم انتی ژن ما معلومه و از انتی ژن آ و بی استفاده می کنیم و انتی بادی رو توی سرم مسخص می کنیم
حالا از بحث علمی که بگذریم که خیلی زیاده
استاد 7 لوله خونو ریخت روی میز گفت یکی یکی گروه ها صدا می زنم می گم خون فلانی رو بردارین
من کنار میز استاد بودم سریع خودم یه لوله خونو برداشتم گفتم استاد این واسه ما
گفت نه بزار زمین خودم می گم کی رو کی برداره
یه دفعه دیدم پسرامون زدن زیرخنده که زایع شدی و دیگه استاد لوست نکرد
(حتما می گین مگه خون اسم داره ؟ از بچه های دانشگاه خونو گرفته بودن خون هر کسی هم روی لوله خونش می زن تا اگه احیانا در حین کار به بیماری بر خورد کردیم بهش اطلاع بدیم ولی توی گروه خونی افراد می خواستن بدونن گروه خونیشون چی می شه که واسه همین اسم داشتن)
یه دفعه گفت خانوم ده.... شما سلطان دهقان رو بردار گفتم استاد همونیه که خودم اول برداش
همه زدن زیر خنده گفتن عجب شانسی داری تو 
اینجا بود که پسرامون زایع شدن
بعد رفتیم واسه ازمایش
خلاصه باید چند بار خونو شست و شو می دادیم تا سوسپانسیون تهیه کنیم
تا ساعت 4 و نیم که داشتیم خون شست و شو می دادیم
همه ازمایشگاها تعطیل شدن ما موندیم به استاد گفتیم استاد چه جوری بر گردیم اون موقع
استاد گفت با پسراتون

منم گفتم حتما یه تعارف می زنن که برسونیمتون
بعد استاد گفت تا داره خوناتون سانتریوفوژ میشه بیاین نتیجه ازمایش هفته پیش یعنی تست حاملگی) رو که گفتم برده بودن یزد تا طول موجاشو دستگاه بخونه بیاین و ببینین
ما باید خودمون از روی طول موج که دستگاه داده بود می بردیم روی نمودار استانداردش و غلظتشو تعین می کردیم ولی خود دستگاه غلظتو هم بیان می کنه
من گفتم استاد عجب دستگاه با حالیه ها ایول به سازندش
بعد گفتم استاد چه جور بفهمیم هر فرد چند ماهش هست
همه زدن زیر خنده
ولی به نظرم خنده نداشت که
خوب مثل اینکه از روی مقدار یا همون غلظت باید می فهمیدیم منم منظورم این بود که اگه مقدارش زیاد باشه اولای همالگیه یا اگه کم باشه
بعد دیدم همه دارن می خندن از استاد گرفته تا دخترا حتی پسرا

بعد پسرا گفتن یعنی شما نمی دونین چه جور میشه فهمید؟

بعد بچه ها گفتن زهرا خانوم هرکی خودش خبر از کار خودش دار
و همه تنظیم خانواده رو گذروندن
یعنی تو نگذروندی
یا می خوای مسخره بازی در بیاری
بعد پسرا رفتن از کلاس بیرون تا لوله ها رو از دستگاه بیارن
منم گفتم واقعا که چیزای بیشعوری تشریف دارین 
خوب این که ادم نمی تونه دقیق بفهمه
گفتن مثل اینکه شما خیلی با حال هستین و هر شب هرشب
گفتم وقتی می گم بیشعورین بدتون میاد می گین زهرا بی ادبه

خوب خاک تو اون سراتون بکنن
یه ذره شعور بد چیزی نیستش که داشته باشینا
منظور من این بود دکترا چه جور می فهمن طرف چند ماهشه و کی باید بیاد زایمان
و اصلا منظورم این جور چیزا نبود معلوم میشه همه منحرفن جز خودم
بلاخره تصمیم گرفتم چیزی نگم که حداقل جلوی پسرا سکه یه پول نشم و فکر نکنن مرض دارم
بعد رفتیم سراغ روش اسلایدی به بچه ها گفتم من قرار نیست لانست بزنم به دستما خودتون می دونین
(اخه اندازه سه قطره خون نیاز هست توی این روش و معمولا از خون خودمون استفاده می شه )
لانست هم مثل سوزن می مونه
به استاد گفتم استاد اینو پارسال توی ازمایشگاه ژنتیک انجام دادیم نمی خواد دیگه
گفت نه باید انجام بدین
منم گفتم از خون پسرا استفاده می کنیم اونا که دستشونو سوراخ کردن 6 قطره بدن

وای اونا هم دلشون نمیومد به دست خودشون لانستو بزنن
خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن
اقای زار.. دست ذبح... رو گرفت که لانستو بزنه توش
حالا این ذبح... بالا می پرید پایین می پرید که احسان نمی خواممممممم اروم بزن
احسانم نامردی نکرد همچین زد به دستش که نگو
بعد گفت احسان یه پنبه بده اونم یه دستمال کاغذی داد
وای منم دهقان فداکار شدم باز رفتم پنبه رو اوردم و به الکل اغشتش کردم گفتم بگیرین رو دستتون خونش بند بیاد
اخه الکل خونو منعقد می کنه و خون بند میاد
بیچاره تا اخر کلاس داشت دستش خون میومد معلوم نبود این احسان ظالم چه جوری لانستو زده بود
ما که از خیر این یکی ازمایش گذشتیم و با اونا همراه شدیم
دیگه ساعت طرفای 5 بود که من رفتم ساولن درست کردم که لوله هامونو بندازیم توش تا ضد عفونی بشه
بعد به دوست جون گفتم کارمون با لوله ها تموم شد گفت اره
منم سریع همشونو انداختم توی ساولن تا اوت کنم
یه دفعه استاد گفت الان برین سراغ بک تایپاتون ببینین نتیجش چی شده؟
نجمه گفت زهرا دست نگه دار بک تایپا رو اوت نکن
گفتم همگی رفتن
گفتن الان جواب استادو چی بدیم که الان به هممون یه نمره منفی می ده
گفتم بابا بیخیال گفتم سرم ما که با سرم نب...(یه گروه از پسرا) یکی بوده هرچی اونا گفتن ما هم همونو می گیم و به رو خودتون نیارین که ریختیم توی ساولنا
یهو دیدم نب... و زار... اومدن طرفم که شما اگلوتینه شده سرمتون یا نه منم گفتم ها؟ (خودمو زدم اونوری که ...)

یه دفعه دیدم استادم پشت سرمه سریع یه چشمک زدم که اره یعنی ما حواسمون نبوده اوتش کردیم جلو استاد چیزی نگین 
یه دفعه نب... گفت خوب پس بعدم سرشو تکون داد که باشه حواسمون هست
بعد استاد گفت اینا رو یه ساعت بزارین در دمای محیط ببینین چی میشه
گفتیم نه استاد دیگه ستاره ها هم در اومدن بریم خونه بعدا بیایم ببینیم استاد گفت باشه برین شنبه بیاین ببینین
فرح و سعیده که رفتن بالا نجمه هم داشت چیزاشو جمع می کرد 
یهو استاد صدام زد که خانوم ده.... من لوله شما رو اصلا ندیدم بردار بیار ببینمش
گفتم استاد نیستش حتما فرح و سعیده یه جا گذاشتن تا شنبه بیایم ببینیم
گفت سریع برو بگیر و بیار
یهو نب... گفت خانوم ده .... این دو تا لوله واسه شما نیستش؟ (می خواست بهمون کمک کنه)
گفتم شاید اره همونه فکر کنم 
استاد گفت این که سوسپانسیونتونه
زود باش لوله هاتونو بیار
ای خدا چیکار کنم یه نیگاه انداختم پشت سرم دیدم بچه های ساعت پیش لولشونو جا گذاشتنو اوت نکردن منم سریع ایم گروهشونو کندم یه چسب زدم روش لوله یک روی اون یکی هم زدم لوله دو

بعد رفتم گفتم استاد بیاین پیداش کردم 
استاد گفت ایول بچه ها گروه خانوم ده... جواب داده بیاین اگلوتیناسیونشونو ببینین
گفتم ای خداااااااا
یه دفعه استاد گفت اقای نب... شما هم با این گروه سرمتون یکی بوده شما هم باید اگلوتینه شده باشه ها 
اینو که نگف گفتم خوبه حالا جوابامون 100 در 100 تغیر کنه با هم اون موقع دستمون رو بشه
بعد دیدیم نه مال نب.... اینا هیچیش نشده بود
استاد گفت چیکارش کردی اینقدر زود اگلوتینه شده؟به بچه ها بگو

گفتم استاد ما خیلی دقیق ازمایشو انجام می دیم و سر هم بندی کار نمی کنیم مثل بقیه گروه ها واسه همینم نتیجه خوب می گیریم


استاد گفت افرین یاد بگیرین

خدایی دم نب... اینا گرم که لو ندادن ما رو
داشتم هنوز حرف می زدم نجمه اود که لوله ها کجا بودن؟ مگه اوتشون نکرده بودی؟
گفتم یرو بعدا میگم چیکار کردم
بعد بهش گفتم دو تای مردیم از خنده
رفتم بالا فرح اومد که بچه ها اقای طرا... تعارف زده بهم که بیاین برسونمتون
البته فرح شوهر داره و با اقای طرا... هم یه اشنایت های رو دارن
منم گفتم فرح جون به یه نفر تعارف زده نه به چهار نفر که اژانس می گیریم و می ریم
یهو دیدم طرا.... پشت سرمونه
گفت نه من ماشینم خالیه بیاین برسونمتون
منم گفتم حالا که خالیه تشریف فرما می شیم
بعد رفتیم به فرح گفتیم تو شوهر داری بر جلو
یه ذره که رفتیم یهو طرا... گفت خانوم ده ..... به شما نمیاد این قدر کم حرف باشین شما که ...
توی دلم گفتم اگه فردا توی دانشگاه پهن نمی شد می گفتم اقامون خوشش نمیاد من با همه پسری حرف بزنم 
بعد به خودم گفتم بی خی خی زهرا جون فردا باید باز بریمو درستش کنیم
منم گفتم من مکان و زمانو میشناسم واسه همه و جلو همه که سر وصدا نمی کنم
گفت حالا یه چیزی بگین
گفتم اگه با دوستام چهار تای بودیم خوب بلد بودم چی بگم ولی الان شما غریبه این نمیتونم حرف بزنم
دیدم میخواد صمیمی بشه با خشنیت حرف زدم
توی ذهنمم واسش داشتم که اگه یه دفعه دیگه چیزی گفت گوشیمو در میارم و میزارمش روی زنگ و بعدم الکی لاو حرف می زنم تا حالشو تا ته بگیرم
یهو دیدم صدا گوشیش در اومد پسرامون بودن بهش زنگ زدن که حمید خاک تو سرت نکنن دخترا رو سوار می کنی ولی صادق رو جا می زاری؟
ماشاللله صدا گوشیش خیلی زیاد بود فهمیدیم
گفت باشه بیارینش سوارش می کنم
یهو گفت خانوم درخ.... شما هم برین عقب صادق داره میاد
خلاصه خدا رو شکر این صادقه اومد که این نخواد دیگه حرف بزنه
تمام مدت نجمه بهم گفت که جواب حرفاشو ندیا
گفتم جوابشو می دم ولی سنگین برخورد می کنم اگه هم دیدم می خواد صمیمی بشه با گوشیم لاو حرف می زنم تا حالشو بگیرم
نجمه گفت ایول
دیگه از اشکذر تا یزد حرفی نزدیم
یزد که رسیدیم یهو دیدم باز گفت خانوم ده... من دارم می رم طرف با هنر اگه مسیرتون اون طرفه برسونمتون
گفتم نه خیلی ممنونم
گفت چرا تعارف می کنین من که دارم می رم
یهو نجمه در اومدو بهش گفت نه مرسی ما چهار تامون با هم هستیم و با هم پیاده می شیم

بیچاره ترسید چیزی نگفت
باز وقتی داشتیم پیاده می شدیم گفت که من مسیرم اون طرفه خانوم ده.....
گفتم ممنون من توی راه کار دارم می خوام یه چیزو بدم واسه ترجمه 
الکی گفتم بلکه دست از سر کچلمون برداره
تشکر کردیم و پیاده شدیم
نجمه گفت چه گیری داده بودا
گفتم من موندم چرا به هیچ کدوم دیگه تعارف نزدش

گفتن چون ما خونه هامون توی مسیرش نبوده
گفتم از کجا ادرس خونه ما رو می دونه؟ که من توی مسیرشم یا نه
خلاصه بعد از بچه ها خداحافظی کردم و اومدم طرف خونه
خونه که رسیدم ساعت شش و ربع بود بابا گفت تا الان کجا بودی گوشیتم که خاموش بود
گفتم شرمنده گوشیم تا 5 و نیم خاموش بوده چون سر کلاس بودم
البته گوشیم توی دانشگاه بیشتر می زارم روی حالت پرواز می گه که خاموش هستم
گفت اره من 5 زنگیدم
اخه خونه مامان بزرگ پدریم نزدیک همون جایه که درس می خونم پنجشنبه ها زنگ می زنن که اگه می رن اونجا من دیگه خونه نیام و برم خونه اونا اگه نمیرن باز زنگ می زنن که بیا خونه
گفتم ازمایشگاهمون طول کشید
بعدم تازه با یکی از پسرامون اومدم که زود رسیدم وگرنه که هنوز توی راه بودم بابا جان
بابا گفت دست ننت درد نکنه تو این قدر راحت میای و به بابات می گی
گفتم ادم بهتره بگه تا پس فردا اگه یکی گفت سوار ماشین یکی بودم شما هم جواب داشته باشین بدین از منم نیاین سوال کنین
البته گفتم بابای چندتای سوار شدیم من تنها که سوار نمیشم
بابا گفت نه والا دفعه بعد تنهای سوار شو
گفتم نه تنهایی دوست ندارم سوار ماشین یکی بشم
دیگه خیلی حرفیدم
در پناه حق لباتون خندون دلتون شاد

+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 10:6  توسط nacl
|
سلام سلام
شنبه هفته پیش بود که فرح بهم زنگیدو گفت زهرا من سرماخوردم بی زحمت به سیف..(استاد بیوتکن..) بگو من مریض بودم که نیومدم
حتما به خودتون می گین خوب هر انسانی حق ۳ جلسه غیبتو داره توی یه ترم دیگه
اره ولی این استاد رو غیبت خیلی حساسه
بماند که دو هفته هم پشت سر هم به دلیل تعطیلات عید قربان و غدیر کلاسمون تشکیل نشده بود هفته قبل ترشم که باز فرح خانوم نیومده بودن چون رفته بودن مسافرت (ولی دفعه به استاد گفته بود مریض بودم)
بعد از سه چهار هفته تعطیلی من اصلا روم نمی شد به استاد بگم
خلاصه رفتم توی دفتر استاد و به استاد گفتم من اصلا روم نمیشه بگم ولی خوب
استاد گفت بگو باز کدوم دوستت؟
گفتم استاد خانوم درخ... سرماخوردن و نیومدن البته خودشونم بعد از چند هفته تعطیلی دیگه روشون نمیشد که نیان ولی خوب...
گفت خوب بعدا به خودش بگو بیاد ببینیم چی شده
یکشنبه هم فرح خانوم نیومده بودن که با همین استاد کلاس داشتیم
(البته فرح جون جمعه رفته بود عروسی و سرماخورده بود شبش
جالبه کلاس بیوتکنو.... شنبه رو نیومده بود مریض ولی پا شده بود رفته بود پاتختی که باز بیشتر سرما خورده بود)
روز دوشنبه واسه ژنتیک اومد
اخر کلاس رفت گواهی پزشکو نشون استاد بده که غیبت موجه باشه
استاد گفت بیاین من ۱۰۰۰ تا از اینا رو بهتون میدم
ولی کلاس و که تعطیل می کنین درسو از دست دادین می دونین که ژنتیکم سخته نمیتونین خودتون بخونین
فرح هم گفت استاد من واقعا مریض بودم وگرنه که از خدامه بیام سر کلاسای شما
اینو که فرح نگفت من از خنده ترکیدم و گفتم استاد این بزرگترین دروغ عمرش بودا
استاد هم خندید
یه دفعه دیدم فرح داره چش خوره می ره بهم
منم با سرعت از کلاس خارج شدم و رفتم که برم خونه تا این فرح جون نیومده بیرون
جالب اینجا بود که سعیده هم با خودش یه گواهی اورده بود که بده به استاد که کلاس مولکولیشو غیبت کرده البته ایشون هیچ مریضی نداشتن محض غیبت موجه کردن اورده بودن
که وقتی استاد اینا رو گفت دیگه سعیده جون هیچی نگفتن و از کلاس زدن بیرون
در پناه حق لباتون خندون دلتون شاد
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 14:1  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین؟
دماغاتون چاقه؟
پنجشنبه ازمایشگاه ایمنولوژی داشتم
درسمون ازمون الیزا بود
در واقع واسه بیماری های ایمنی اکتسابی بود
ما تست حاملگی انجام دادیم
توی ازمایشگاه ایمنو چون با سرم خون مریض مستقیم سرو کار داریم حتما باید دستکش دست کنیم تا اگه دستمون زخم بود ما به اون مریضی دچار نشیم
داشتم توضیحات استاد رو می نوشتم که دستیار استاد گفت خانوم ده...(من) بیا این ازمایشو انجام بده
منم پریدم رفتم دستکش اوردم واسه خودم و شروع کردم به کار بچه ها گفتن
تو که باز سوسول شدی دستکش واسه چی دست کردی؟
گفتم مگه یادتون نیست که اگه دستمون زخم باشه اون بیماری رو می گیریم
گفتن زهرا تو هم که امروز که تست حاملگی داریم
منم گفتم خوب می ترسم حامله بشم اگه حامله شدم کی چواب گو هست اره؟ دستکشو واسه پیشگیری از حاملگی دست کردم
البته استادم کنارم بود که اینو گفتم (استادمون دختره ولی خوب اونقدر که دوستم داره وگرنه می نداختم بیرون)
بعد از این که اراجیفمو گفتم سرمو کردم بالا دیدم همه بچه ها جلو صورتشون گرفتن و دارن می خندن
کلاس منفجر شده بود
اهسته گفتم خفه شین دیگه تو رو خدا نخندین استاد میندازتم بیرونا
ولی همین جوری داشتن می خندیدن و صورتاشون قرمز شده بود
البته بعد واسه این که استاد بهم چیزی نگه گفتم اخه ما که نمی دونیم چه بیماری های داره این سرما فقط امروز داریم از نظر تست حاملگی برسی می کنیم ممکنه یارو ایدزم داشته باشه یا هزار تا کوفت و مرض دیگه
منم واسه بقیه چیزا دستکش دست کردم
بعد از یه مدت رفتم پیش فرح (یکی از دوستامه که 6 ماهی هست که ازدواج کرده)گفتم عزیرم دیگه غصه نخور خودمون دیگه این تستو یاد گرفتیم واست ازمایش انجام میدم غصه نخور
فرحم گفت خیلی بیشعوری زهرا
گفتم خواهش می کنم گلم
بعد نجمه اومد که خاک بر سرت نکنن جلو این دوتا پسرا این چه حرفیه می زنی؟
گفتم حواسم به این دوتا پارازیت نبود بعدم جدی گفتم واسه جلوگیری از حاملگی دستکشا رو دست کردم
نجمه گفت خل حواست کجاست همین جوری که نمیشه حامله شد باید اسپرمی وجود داشته (من دیگه فاکتور گیری می کنم اخه بین دوستان ما حیا ازبین رفته همش که همین جور چیزا رو سر کلاس بهمون می گن دیگه واسشون مهم نیست نمی دونن که من باید بیام توی وبلاگم بنویسم و بازدید کننده محترم هم که نمی دونه ما چه درسای می خونیم می گه که من چقدر بی ادب و بی شعورم و بر می گردیم خونه اول)
به نجمه گفتم خودم که این چیزا رو می دونم واسه نمک گفت خانومم
بعد فرح اومد که زهرا راستی حاملگی ربطی به دستکش نداره ها و ........
گفتم فقط اسم من بد رفته ها وگرنه که همتون مارمولک تر من هستینا
خلاصه 6 تا سرم داشتیم که 4 تاشون حامله بودن
از طریق این تست می تونستیم بفهمیم یارو چند وقته حامله هست که البته دستگاهی که طول موجاشو می خوند ما نداشتیم و استاد با خودش برد یزد تا بعدش جواباشو واسمون بیاره
یه نمک دیگه هم اخر کلاس ریختم بزارین اونم بگم تا بمونه توی خاطراتم
رفتم قیچی رو برداشتم و سر انگشتای دستکشمو چیدم و دستکشمو کردم مثل دستکشای چرم خلاف کارا
استاد گفت خانوم ده... باز داری چیکار می کنی؟
گفتم استاد دستکشو حال کنین از این دستکش خلافکاریاستا
گفت دست تو که این قدر انرژی داری و حالا که این قدر انرژی داری با این سرم ها رو پارافین بزن بزارشون تو فریزر
گفتم باشه به روی چشامم استاد
بعد رفتم به بچه ها گفتم دستکشای خلافکاریمو حال کنین
بچه ها گفتن زهرا اه تو چقدر شیطونی و حالو حوصله داری
می دونین چیه بر عکس من که عشق درسای عملی و ازمایشگاهم دوستام مخصوصا فرحو و سعیده از ازمایشگاه متنفرن حاضرن 10 واحد تئوری پاس کنن ولی یه دفعه ازمایشگاه نیان
گفتم بچه ها حسودیتون میششششششششششششششه که این قدر شنگولمممممممممم
در پناه حق لباتون خندون دلاتون شاد باشه البته در پناه حق
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 10:45  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین؟
یه چند هفته پیش سر کلاس تکامل دکی بودیم (دکی رئیس دانشگاه هست استاد بعضی درسامونم هست)
دیدم به جای دکی یکی از پسرا نشست پشت میز استاد دکی هم رفت نشست جای اون پسره
من همیشه کنار استادا می شینم البته هر موقع حوصله درس نداشته باشم می رم ته کلاس جا می رم تابلو هم هستم
من فک کردم دکی رفته بیرون به این گفته بیاد سمینار بده
اومدم یه تیکه بندازم که بهت بد نگذره
که یهو صدای استاد اومد که بچه ها خوب گوش کنین سوالاتونم بپرسین
بخودم گفتم زهرا شانس اوردیا...
خلاصه تا زمانی که پسره داشت سمینارشو می داد کلاس غرق سکوت بود
من تعجب کردم
اخه سر کلاسای که می ریم همیشه صدای حرف پسرا داره میاد حالا جالبه که وقتی هم جنس خودشون داره سمینار می ده همه گل دهن گرفتن و هیچی نمی گن
منم دیدم خیلی خوش به حالش می شه کسی چیزی نگه
منم گیر دادم و این چیزو من نمی فهمم اخه مطلبش د مورد تکامل بود و چقدر از عمر زمین باقی مونده
اخر سمینارشم گفتم اقای ذب... اگه میشه یه تحقیق هم در مورد این کن که نظر پیامبرای ما در مورد تکامل چی بود؟
اخه من همیشه این واسم سواله که چرا این همه دانشمند که نظر دادن در مورد تکامل هر کدومم یه فرضیه های رو بیان کردن خوب پیامبرای ما که می تونستن از خدا بپرسن و بگن قضیه تکامل چی بوده
چرا هیچ وقت هیچ کدومشون چیزی در مورد تکامل و حیات نگفتن؟
و خیلی چرا های دیگه ؟؟؟
بعد بچه ها تشویقشکردن و نشست
استاد گفت کسی نظری در مورد درس امروز؟
گفنم من
گفت بفرمایین
گفتم استاد در مورد موضوع درس نیست در مورد روش درس دادن امروزه
گفتم استاد خوبه هر هفته درسو مشخص کنین تا یکی از پسرا بیان بدن
استاد گفت چرا مگه بهتر من درس می دن؟
گفتم نه استاد اگه توجه داشته بودین تا موقعی که اقای ذب... درس می دادن هیچ کدوم از پسرا و کلا بچه ها حرفنمی زدن و ته زمینه کلاس زمزمه نبود ولی وقتی شما درس می دین نمی دونم چرا بچه ها شروع به حرف زدن می کنن
استاد گفت نه حالا به اون شوری که تو هم میگی نیستشا
گفتم خوب نظرم این بود
بعد استاد ادامه درسو خودش داد
تا استاد شروع به درس دادن کرد زمزمه پس زمینه کلاسم شروع شد
یه دفعه دکی در اومدو گفت مثل اینکه خانوم ده.... همچین بدم نمی گفتن و توجهشون خیلیبالاستا
بچه ها گفتن چرا؟
گفت تا وقتی اقای ذب.. سمینار می داد همه اروم بودین حالا که نوبت من شده همتون دارین حرف می زنین که
گفت حالا به قول خانوم ده... عمل می کنیم و هر هفته یکیتون میاد درس می ده
اونای که هفته بعد سمینار می دن خانوم ده... (یعنی من) خانوم اخلا... (زهره یکی از دوستای خودم) اقای نب...
خلاصه هفته بعد رسید و نبوت ما شد
اول نبی رفت بالا شروع کرد به درس دادن
خیلی خلاصه گفت ده صفحه مشخص شده بود واسه کنفرانس دادن نبی... در حد یه صفحه خلاصه کرد ولی مطلبش ژنتیک و محاسباتی بودو فرمولا رو باید اثبات می کردیم
بعد استاد گفت خانوم ده ... به نظر شما اقای نبی... خوب گفتن و هر جاش نگفتن شما کامل کنین
منم کم نیوردم دیدم اگه خودم بخوام ایراد اونو بگم باید همشو از اول توضیح بدم
گفتم استاد فقط می تونم بگم توضیحات اقای نبی... بسیار کامل و جمع و جور بود و لپ مطلبو رسوندش
خود نبی که حاجو واج مونده بود که من اینو گفتم بچه های دیگه هم فک کردن نبی خیلی خوب توضیح داده و اونا در این زمینه خنگن
بعد دیگه استاد گفت نظری ندارین و از این مطلب شما چی فهمیدی؟
بعد یه چیز غلمبه گفتم حالا یادم نیست که چی گفتم
استاد گفت واقعا اینو فهمیدی
گفتم بله گفت خوب خوبه....
بعد گفتم خوب استاد حالا هرچی منو اقای نبی..و خانوم اخلا... توضیح بدیم بچه ها یه بامبولی توش در میارن که نفهمیدن بهتره خودتون یه دور واسشون توضیح بدین
و بدین شکل من از زیر کنفرانس دادن در رفتم و بقیه رو هم از کنفرانس دادن راحت کردم
و دکی خودش توضیح داد و بچه ها هی گیج زدن
استاد واسه هفته بعد اقای کری... رو انتخاب کرد بعد ضیا.... گفت استاد منم با مسعود باشم ما همیشه هر دوتامون با همیم اخه
استاد قبول کرد
هفته بعد که شد استاد گفت کیا باید سمینار بدن فقط کری..دستشو بلند کرد
استاد گفت من سه نفرو ومشخص می کنم اوندنفر کیا هستن
خلاصه یکیشون که غایب بود اون یکی هم که ضیا.... بود خودشو معرفی نکرد
یه دفعه من یاد ضیا.. افتادم خواستم حالشو بگیرم
حس شیطونی دخترونم اومد سراغم
گفتم استاد اقای کریم... همیشه با ضیا... هستن و همه کاراشون با هم هست مثل پت ومت می مونن
ااینو که گفتم کلاس منفجر شد از خنده
مثل اینکه پسرا می خواستن لوحش بدن ولی جرات نکرده بودن
بعد دیدم ضیا... از جلوی کلاس داره بهم چشم خوره می ره ...
منم کلمو انداختم پایین و خنده
بعد استاد گفت اره اقای ضیا... خانوم ده.... راست می گن
بیچاره قرمز شده بود گفت استاد چی بگم والا
بعد من که دیگه کلمو از رو کتاب بلند نکردم که یهو با ضیا چشم تو چشم نشم
بچه ها گفتن زهرا ضیا... داره می گه اخر کلاس دم در وایستا کارت داره
گفتم من با کسی کار ندارم و خدم خیلی کار دارم
بعدم جیم شدم زود بعد از کلاس
در پناه حق لباتون خندون دلتون شاد
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 16:14  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین؟
سه شنبه کلاس زبان تخصصی داشتم
با استاد پور ر....
خیلی استاد بامزه و دوست داشتنی هست هنوز ازدواج نکرده خیلی دختر دوست داشتنی هست
الکی مثبت و منفی می ده سر کلاس ولی بیشتر مثبت می ده
البته سوال می پرسه بعد بر حسب جواب مثبت و منفی می ده
یهو سر کلاس در اومد گفت بچه ها این همایش خواستگاری و... توی سالن دانشگاه زده بودن کیه؟
گفتیم استاد امروز بوده
گفت یعنی تموم شده؟
گفتن استاد از اقای کرام... بپرسین (یکی از پسرای کلاسمون که فرمانده بسیجه و همه چیزا زیر سر اونه)
بعد پسرای دیگه گفتن ما نمی دونیم محمود (اقای کرا...) خودش در ای زمینه ها این قدر فعالیت داره چرا خودش داماد نشده هنوز
بعد استاد ازش سوال کرد گفت استاد امروز بوده و تمام شد ولی جلسه های دیگه ایم داره
استاد گفت پس این دفعه منو هم خبر کنین باشه؟
بعد استاد گفت بچه ها توی این همایش یعنی می گن چه جوری خواستگاری کنین؟
یهو نبی.. گفت استاد اره گفتن که دفعه اول برین از طرفتون جزوه بگیرین دفعه بعدش جزوشو کامل کنینو بهش بدین
دفعه بعد یه گلی شکلی چیزی بکشین یه جای جزوشو بهش بدین
دفعه بعد شعر بنویسین و بر گردونین جزوه رو
دفعه بعد حرفتونو بزنین
دفعات بعد دیگه حرف رد و بدل کنین
بعدم گفت استاد مهدی بیشتر سر رشته داره در این زمینه
(اخه مهدی با یکی از بچه های کلاس قراره ازدواج کنه و مثل اینکه این جوریا رفته جلو )
توی تمام مدتی که نبی.. داشت حرف می زد کلاس روی خنده بود
من که از بس خندیده بودم دلم درد گرفته بود
استاد که از چشماش اشک میومد بیرون از بس که خندید
اخر سر استاد گفت پس بچه ها یادتون نره منو خبر کنین دفعه بعدا
در پناه حق لباتون خندون دلتون شاد
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 13:11  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین؟
سر حالین ؟
کیفتون کوکه؟
دماغتون چاقه؟
دیشب خونه ابی بیم (مامان مامانم چون سیده بهش می گیم ابی بی توی یزد این جوریاست) بودیم خونشون دعای کمیل بود
من زیاد توی فامیل بیرون نمی رم به بهونه درسو مشق ولی شما که کس غیره ای نیستین خوشم نمیاد ازشون
البته اقوام نزدیکو دوست دارم ولی سر وصدا رو دوست ندارم
دیشبم به اسرار رویا رفتم
اونجا همه داشتن حرف می زدن گروه های دوتای سه تای ...
به رویا گفتم من که نمی دونم کدوم طرفو گوش کنم می رم توی اشپزخونه یه چیز بخورم
رفتم بساطمو که بهن کردم دیدم رویا و عاطف (دختر دایم که سه شنبه قرار بود عروسیش بشه)و عالیه دختر خالمم اومدن نشستن کنارم بخور بخور
گفتم بد نامی من در رفتا که من شکومو هستم
یهو دیدم عروس بزرگی خاله هم اومد و نشست به خوردن
راستش مخواستم از حرفای خالزنکی که تو اتاق بود خلاص بشم اومدم توی اشپزخونه
دیدیم اومدن و نشستن اینجا حرف زدن عاطف و این عروس خاله جاری هم هستن
بحث سر عروسی عاطف بود که افتاده بود عقب به خاطر اینکه پسر خاله سومیم خانومش بعد از ۸ سال حامله شده بود دوقلو و بچهاش ۷ به دنیا اومده بودن یکیشون که به محض دنیا اومدن مرده بود اون یکی هم توی دستگاه هستش ولی امیدی بهش نیست
البته اینام جاری اون دوتاست
خلاصه یهو دیدم علیرضا که نوه خالم باشه و مامانشم کنارمون بود اومد پیشم
علیرضا ۱۱ سالشه ولی شیطونو با نمکه
یه لقمه واسش گرفتم بهش دادم ولی نگرفت گفتم بگیر دیگه باید صبر کنی تا ازدواج کنی شاید خانومت یه لقمه واست بگیره دیگه دختر کجا میخوای بیاری واست لقمه بگیره
گفت مامانم و ابجیم که هستن
گفتم بچه ایا ابجی و مامان با دخترای دیگه فرق دارن اینو بخور ببین چه مزه خوبی داره اون موقع می فهمی
بعد گفت تو واسه شوهرت این کارا رو بکن نمی خواد واسه من ... بعدم گرفتو خورد
بعد بهم گفت یهو خفه نشی داری می خوری دختر این قدر چیز نخور تپلی میشیا اون وقت مثل مامان من و زن عموهام همش می ری تو فکر رژیما
گفتم نه حالا حالا ها مونده تا چاق بشم
گفت الان که نمی فهمی وقتی عروس شدی اون موقع با خواهر شوهرات و جاریات سر همین چیزا رقابت دارین
گفتم غصه نخور می رم یه پسر تور می کنم مثل تو که داداش نداشته باشه ابجیشم خیلی کوچیکتر باشه ی ابجیم نداشته باشه
بعد خیلی باهام حرف زد درد و دل کرد
بهم گفت تو عاشقی؟
گفتم نه تو چی؟
گفت اره من یه دخترو می خوام ولی از فامیلا نیستش
گفتم بگو کیه نگفت
بعد گفت من می خوام ۱۶ سالگی ازدواج کنم یه دختر دانشجو هم می خوام
گفتم نمیشه که دانشجو باشه از تو بزرگتره وقتی تو ۱۶ سالته
گفت خوب پس از همکلاسیام بر می دارم توی دانشگاه
گفتم البته دخترا مارمولکنا مواظب باش
گفت یعنی چی گفتم بعضی دخترا فقط می خوان دوست بشن تا پسره رو تیغ بزنن
گفت یعنی چی ؟ یعنی واسشون خرج کنم؟
گفتم اره
گفت نه طرفمو میشناسم
فقط می خوام لوس باشه و سار بازی در بیاره ( ساار بازی در اوردن یعنی مسخره بازی در اوردن)
گفتم خوب البته باید جوری باشه که فقط واسه تو که شوهرشیمسخره بازی در بیارها
گفتم مثلا چه جور باشه؟
گفت مثلا صبح خوابیدم یهو ببینم یه پارچ اب خالی شد روی سرم بعد بهش بگم این چه کاریه دیونه؟
اونم بخنده و بگه تا تو باشی بیدار بشی
بعد منم پاشم دنبالش کنم اونم فرار کنه حالا اون بدو منو بدو و بدو بدو کنیم
واسم جالبه یه بچه ده یازده ساله از من رمانتیک تر فکر کنه
بعد گفت تو که دانشگاه می ری یکی از پسراتونو تور کن
گفتم این قدر زشتن که همون که تحملشون می کنم سر کلاس بسه
بعد گفتم من می خوام طرف دکترا داشته باشه یا حداقل دکتر باشه یا خلبان باشه در ضمن خوشتیپ و بامزه باشه
بعد گفت خوب توی دانشگاه بزن که من یه شوهر با این خصوصیات می خوام
گفتم دانشگاهمون این رشته ها رو نداره
گفت می خوای من واست شوهر پیدا کنم؟گفتم نه بابا
گفت پسرای خاله منیر خوبن؟
گفتم بی خیال یکیشون از من کوچیکتره اون یکیم تا حالا بهش فکر نکردم تازشم نمی خوام عروس خاله منیر بشم ...
گفت پسرای خاله معصوم چی؟
گفتم اونا که بی خیال تو فازشون نبودم تا حالا و نمی خوامشون
بعد یه سریا رو اسم نمیورد
فقط نگاهم می کرد می گفت نه زشتن به درد تو نمی خورن
بعد گفت چند سالته؟ گفتم ۲۱ گفت نه این یکی ۱۸ سالشه از تو کوچیکتره بی خیال
گفتم علیرضا بی خیال
گفت دختر خاله غصه نخور خودم واست یکیو پیدا می کنم بلاخره
گفتم خوب باشه خوشتیپ و با کلاس باشه خلبانم باشه ها بی زحمت
گفت اخه دختر خلبان اگه باشه هواپیما سقوط می کنه بی شوهر میشی
گفتم دیگه اشکال نداره من فقط می خوام خلبان باشه
گفت نه که مثل یلدا توی فیلم دلنوازان می خوای پول بالا بکشی ناقلا
گفتم نه بابا
خلاصه گفت من میخوام یه رازی و به تو بگم به کسی نگیا من از فلانی خوشم میاد گفتم خوبه حالا چه جور دختریه گفت چند ساله در نظر دارمش خیلی خوبه
گفت اینا رو من به هیچ کی نگفتم جز تو ها مامانمم خبر نداره
حالا می خوام فردا صبح مامانم فهمیده باشه ها
بعدم گفت راستی نمی خواستم رویاتون بفهمه واسه همین جلو روی رویا چیزی نگفتما
گفتم ممنونم که منو همدم خودت دونستی و راضتو گفتی
گفتم همین الان می زارمش توی صندوقچه کلیدشم می دم به خودت
بعدم باهاش دست دادم که خیالت راحت نمی زارم رویا هم بفهمه که کی بودش
گفت حالا من رازمو بهت گفتم تو هم یه رازتو بهم بگو
بگو کیو دوست داری
گفتم هر وقت یکیو دوست داشتم اول به تو می گم خوبه به شرطی که مثل خودم راز نگه دار باشی
یهو یه پیام واسم اومد
گفت کی بود طرفت بود اره ؟
گفتم نه بابا
این دفعه گوشیم زنگید گفت این کی بود
گفتم بیا پیام رو بخون یکی از دوستام هستش
دیگه از پیشم رفت
بعد یهو اومد پیشم که زهرا همین دختره رو که می خوام یه داداش داره می خوای واست جفتو جورش کنم؟
گفتم دکتر یا خلبان ؟
گفت خلبان
گفتم علی دروغ نگو خلبانی به این اسونیام نیست
اصلا می دونی من چرا خلبان میخوام؟ چون خلبانا حتی نباید یه دندون خراب داشته باشن و سالم سالم هستن
گفت خوب پس دروغ گفتم
باز یه یه ربع بعد اود کهفلانی خوبه گفتم نمیشناسمش این کیه گفت پسر خاله خودم
گفتم نه حالم ازش به هم می خوره
گفت دختر خاله اصلا ناراحت نباش خودم یکیو که خوب باشه واست پیدا می کنم
گفتم دستت درد نکنه
من خیلی از این بچه خوشم میاد اخه بیشتر از سنش می فهمه در صورتی که توی فامیل همه به عنوان یه بچه شیطون بهش نگاه می کنن
من همیشه به مامانش می گم اگه هم سن و سال علیرضا بودم خودم میومدم خواستگاریش
واسه همین مامانش بهم می گه عاروس (همون عروس خودمون)
منم بهش می گم مامانی
علیرضا هم از من و رویا خوشش میاد می گه شما دوتا خوشکلین ابروهاتونم نازه تازه می گه من هر وقت زن گرفتم دوست دارم ابروهاش مثل شما دوتا پیوسته باشه
اینم از علیرضا
در پناه حق لباتون خندون دلتون شاد
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 13:38  توسط nacl
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:8  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین
من که در بدترین اوضاع ممکن به سر میبرم
از یه طرف سرماخوردم شدید و به زور نفس می کشم
از اون طرف مامانم نیست
از طرف دیگه امروز میانترم ژن ت ی ک م و ل ک و ل ی داشتم
وای اصلا دیشب نتونسم بخونم چون از موقعی که اومدم خونه چشمام درد می کردش بعدم که مامانی رفت ساعت ۸ بلیط داشت
حالا انشالله می تعریفم مامانی کجا رفت
امروز استاد با نیم ساعت تاخیر اومد گفت دخترا برین کلاس ۱۰۳ پسرا همین جا باشین
یکی نیست بگه توی دانشگاه ما برعکسه دخترا رو بلند می کنن
من که هیچی بلد نبودم یه دفعه استاد گفتن این ۵ نمره از امتحان ترمو داره
می خواستم سر راه برم اموزش تا حذف کنم بچه ها گفتن بی خیال هر چی بلدی بنویس
البته من خودمم دلم نمیاد حذف کنم ترجیح می دم بیافتام تا حذف کنم
بعد دوتا سوال بلد بودم اونم به طور ناقص
که یه دفعه خون دماغ شدم من که دیگه حواسم با خون دماغم بود
گفتم اگه برمم بیرون استاد باور نمی کنه که ... فک می کنه بازیم میاد
تا وقتی مراقب استاد بود نشستم بعدم دیگهبرگو دادم
بعد اومدم بیرون یکی از پسرا رو دیدم گفتم شما خوب دادین
گفت من که سفید دادم
گفتم خوش به حالت باز شما صفر می شی منو بگو فک کنم منفی پنج بشم دیگه (اخه استاده نمره منفی میده واسه چیزای اشتباهی که بنویسیم)
الانم حال خوبی ندارم مدام دارم سرفه می کنم
در پناه حق لباتون خندون دلاتون شاد
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:29  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین؟
من که زیاد خوب نیستم
من سه سال توی دانشگاه بودم حراست جرات نکرد بهم چیزی بگه
البته از بس دختر خانومی هستم
حالا امسال که سال اخرمونه و داریم جلو پلاسمونو از این دانشگاه جمع می کنیم می ریم و کار به کار هیچ کی هم نداریم بهم گیر دادن
با دوستم توی سلف بودم یه دفعه دیدم خانوم حراست تشریف اورد
امسال حراستمون عوض شده
همچین که داشتم از سلف برون میومدم یه اشاره کرد که شما بیا
گفتم من؟
گفت اره
بعد منو کشوند کنار و گفت راستشو بخوای چه جور بهت بگم
گفتم خیلی ساده به زبون فارسی
گفت این مانتوهاتا خیلی کوتاه هست البته شما دختر خانومی هستی منم روم نمیشه بهت به خاطر مانتو تذکر بدم
منم یه نگاه انداختم به مانتوم دیدم نه کوتاه نیست تازه اون روز که سارفون پوشیده بودم اصلا به نظرم کوتاه نبود
گفتم این که کوتاه نیست
گفت چرا دیگه بالا زانو هست
حالا شانس اون یکی مانوم همه می گن کوتاه هست اونو نپوشیده بودم
گفتم مانتوهای این ترم من که اصلا کوتاه نیست من ترم پیش مانتو خیلی کوتاه تر از اینا هم پوشیدم بهم چیزی نگفتن
گفت نه من نمی خوام بهت توهین کنم
گفتم بعدم با این چادر کلفت مونده به من چیزی بگین من قبلا چادر حریر سر می کردم این ترم که چادرمم کلفته واسه چی از زیر چادر که پیدا نیست چی پوشیدم؟
بعد گفت یه وقتای ادم جلو چادرش باز میشه بعضی موقعها هم که چادر نازک می پوشی
اخر سر گفت راستش من وقتی به بچه های که ارایش دان تذکر می دم که ارایشت خیلی تند هست اونا هم گفتن اره شما ماهای رو می بینین که ارایش داریم و موهامون بیرونه وگرنه اون دخترای که ارایش ندارن و موهاشون تو هست ولی همه چی می پوشن و همه رنگی هستنو نمی بینین
بعد که خانوم حراست گفته کی این جوریه؟
گفتن فلان دختری (یعنی من) مانتوهاش خیلی کوتاه هست
چرا به اون چیزی نمی گین؟
بعد خانوم حراست گفت من واسه این اومدم تو که این قدر خاونمی اینا رو رعایت کن
گفتم من همین تیپی هستم که میبینین به نظرمم بد نیست این دفعه حواسم به جلو چادرمم هست
بعد گفت چادر ضخیم بپوشی و چادرتم باز بشه مشکلی نداریم حالا مانتوی بلند ترم بپوشی بد نیست
منم ارو گفتم پول ندارم مانتو بخرم دانشگاه پول بده من می رم تیپمو درست می کنم
حالا بحث مهم واسم اینه
دختر تا این همه ادم فروشی میتونه واسه هم جنس خودش بکنه که مثلا اره فلانی رو بزارین زیر زرهبین
اخه یکی نیست به این جور دخترا بگین خوب خلای دیونه دیگه خودتونم که نمیتونین مانتو کوتاه بپوشین
این قدر از دست این جور دخترا اعصابم خورد می شه که نگو
من که مانتو بلند دارم ولی عمرا بپوشم دیگه
تازه فردای اون روز که بهم تذکر دادن من یه مانتو فسفری داشتم اتفاقا تا روی زانومم بود پوشیدمش که اره اینم مانتو بلند
دوستام گفتن اره امروز میان می گن این چه رنگیه پوشیدی
گفتم میگم خودتون که گفتین رو زانو باشه چیکار به رنگش دارین؟ تازشم اسلام گفته از رنگای شاد استفاده کنین
خلاصه خانوم حراست که فقط شاخ شونه می کشید توی سالن بهم که این دیگه چه مزخرفیه پوشیدی؟
ولی نیومد بهم چیزی بگه خلاصه از اون روز تا حالا زیر زربینم دیگه اعصابم داره متلاشی میشه
اگه همجنسام نبودن این قدر حرصم نمی گرفتا
اگه نظری در مورد ادم فروشای هم جنس دارین بیان کنین
در پناه حق لباتون خندون دلاتون شاد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 18:58  توسط nacl
|
سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی،
آره بازم منم همون دیونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت؟
دلم واست تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت.
حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه،جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه.
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه،از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه.
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون.
فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم،حقیقتو واست بگم؟ به آخر خط رسیدم.

رفتیو من تنها شدم با غصه های زندگی،قسمت تو جداییو قسمت من آوارگی...
نمیدونی چقد دلم تنگه برای دیدنت،برای مهربونیات،نوازشات،بوسیدنت. 


تو خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
،یه قلب تنها و کبود هلاکه یه نگاهته.
من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره،
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره. 
روزات بلنده یا کوتاه؟
دوستی اونجا با کسی؟ 
بیشتر از این منو نذار تو غصه و دلواپسی،
یه وقت منو گم نکنی تو دود این شهر غریب،یه سرزمین غربته با صدتا نیرنگو فریب.
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه،
غم اسیری عزیزم زردو شکستت نکنه.
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون... 


منم تورو سپردمت دست خدای مهربون.
راستی دیشب بارون اومد منو خیالت تر شدیم رفتیم تو اوج آسمون با ابرا همسفر شدیم.
از خودت برام بگو،بدون من خوش میگذره؟ دلت میخواد می اومدم یا تنها موندی بهتره؟ 
از وقتی نیستی تو چشام فقط شده کاسه ی خون،همش یه چشمم به دره،چشم دیگم به آسمون.
یادت میاد گریه هامو ریختم کنارِ پنجره داد کشیدم تورو خدا نامه بده یادت نره.
یادت میاد خندیدیو گفتی حالا بذار برم،تو رفتیو من تا حالا کنارِ در منتظرم...
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 9:50  توسط nacl
|
سلام
سلام
خوب که هستین
دوشنبه که با سعیده رفته بودیم پیش مدیر گروه بچه های میکرب البته الان استاد سعیده هستش منم ترم چهار باهاش کلاس داشتم استاد دلسوزی هستش
من رفته بودم چون متن لاتین البرتس رو می خواسم
سعیده هم واسه ترجمه هاش کار داشت
ولی فقط حرف زدیم
نمی دونم چی شد گفتچرا شما ها ازدواج نکردین
بعد به سعیده گفت چند سالته سعیده گفت 22
بعد به من گفت تو چی گفتم استاد امروز رفتم توی 21 سالگی
گفت خوب پس شیرینیش کو؟
بعد گفت خوب به نظرتون چرا امار ازدواج اومده پایین و امار طلاق رفته بالا؟
سعیده جون که گفت چون سطح توقعات مردم رفته بالا
منم گفتم سعیده خانوم سطح توقعات خودتونم بگین
سعیده خندید
گفتم بگو بی ام و 750 داشته باشه دکترا داشته باشه
استاد گفت اصلا به نظرت می شه ادم دکتری داشته باشه اون موقع بی ام و هم داشته باشه
بعد گفت زندگی اینا نیست هر چی زودتر ازدواج کنین به نفعتونه
من گفتم منو سعیده از اون دسته هستیم که حالا حالا ها خونه بابایم اخه ابجی بزرگتر داریم
بعدم گفتم ازدواج کنیم که چی یه اقا بالا سر پیدا کنیم
فعلا خونه بابا از همه ازادی برخورداریم بخواب بیرون برو ...
بعد استاد گفت یکی رو توی دانشگاه دست و پا کنین
گفتم استد ادمای دانشگاه که به درد نمی خورن
اون چندتا از بچه هامونم که حالا یا با هم هستن یا ازدواج کردن زندگیشون از جهنمم بدتره
استاد گفت نگین این جورمنم ازدواج دانشجوی داشتم
گفتیم چند سالگی ؟ گفت 22 سالگی الانم 5 ساله ازدواج کردم خوبه
یه ذره که زدیم توی بالش که اره خیلی پیرتر به نظر می رسین و ...
بعدم گفت در کل گفتم شوهر کنین برین
من گفتم استاد توی این زمونه شوهر کو (یعنی شوهر کجا بود)
سعیده گفت خاک بر سرت نکنن چقدر پررویی
استاد گفت نه راست می گه شوهری که شوهر باشه نیست
بعد گفتم استاد شما واسمون دست و پا کنین
یه دفعه نگاهمون خورد به ساعت دیدم 3 و پنج دقیقه هم استاد کلاس داشت هم ما (من که ژنتیکم داشتم....)
حالا چند تا سوال
ازدواج زود خوبه یا دیر چرا؟
ازدواج دانشجویی خوبه یا نه؟چرا؟
به نظرتون چرا ازدواجای الان این قدر کوتاه هستن و بی دوام؟
و خیلی چرا های دیگه...
در پناه حق باشین با لب خندون و دل شاد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:54  توسط nacl
|
سلام
خوبین؟
دیروز میانترم تریخ اسلام داشتیم( درس به مزخرفی این یکی دیگه ندیده بودم)
میانترم از کتاب حماسه حسینی بودش که واسه مطهری هست
من که کلا از مطهری خوشم نمیاد برعکسش عاشق دکتر شریعتی هستم
درس هم که نخونده بودم
ولی خوب یه 8 صفحه مونده بود تا یه دور بزنم اونم رو خونی
نمی دونم کتابشو خوندین یا نه؟
ولی کتابش این شکلیه اومدن روضه های که می خونده رو برداشتن کتاب کردن
حالا فکر کنین ادما میرن روضه میشینن هیچی نمی فهمن حالا یکی بخواد از روی کتاب این روضه ها رو بخونه
کتاب با حالی بود درمورد اینه که هدف روضه خوانی وکلا روضه های که توی کشورمون خونده می شه بده و تیکه های با حالی انداخته
حالا اگه وقت کردم میام چند موردشو می نویسم
صبح رفتیم سر کلاس به گلی گفتم ابشاری بشینیم به هم برسونیم اول زهره بشینه بعد گلی بعد من بعد سعیده
به گلی گفتم با این خط شکستت ننویسیا
قبل جلسه استاد گفت هر کی نخونده هفته بعد بیاد بده من گفتم حالا یه چیز بهمون می ماسه شلوغیم هفته بعد که نمیشه تقلب کرد
سعیده گفت من میرم گفتم بمون بهت می رسونم
به زور نگهش داشتم
حالا سر جلسه من یه کلمه از روی گلی می دیدم تا اخرش یادم میومد می نوشتم سعیده که دستشو رو برگه من میاورد می گفت این چیه ؟ اون چیه؟
چشم که از برگه بلند کردم دیدم استاد داره با علامت می گه بیا گفتم من گفت اره دوباره سرمو انداختم پایین دوباره اشاره کرداین دفعه گلی به خودش اشاره کرد استاد به من اشاره کرد دوباره من خودموزدم کوچه علی چپ خلاصه سعیده و زهره هم به خودشون گفتن که یعنی اونا استاده به من اشاره کرد
منم ناگذیر رفتم جلو دیدم اون طرف دخترا که کسی نیست جلو کلاس نمی شه از اسمون چیزی نازل بشه
یه پسره صندلی اول جلو استاد نشسته بود قیافش یه ذره مثل علامت سواله ولی فکر کنم بچه بدی نباشه به خودم گفتم حتما یه چیز بهم می ماسه اگه پشت سرش بشینم
رفتم نشستم پشت سرش اگه شما گوشه برگشو دیدین منم گوششو دیدم
نمی دونم چرا کل برگش رو گرفته بود به نظرم 60 درصد دست چپ بود اخه دست چپا میافتن روی برگشون
می خواستم بکشمش هر چی خودمواین ور اون ور کردم فقط یه کلمه ببینم شاید استارت بخورم فایده نداشت
برگمو دادم
البته زیاد چرت نوشتم چون از شریعتی خوشم میاد از شریعتی واسش نوشتم
حداقل برگم سفید نبود دیگه
برگه ها رو دادیم باور کنین تا نیم ساعت بعدش این پسره داشت می نوشت
هر چی من هیچی یادم نمیومده بنویسم مثل این که یارو از حفظ بود کتابا
به سعیده گفتم ببین یه کلمه نتونسم از روش بنویسم ولی نامرد نگاه کن تا الان داره می نویسه
به سعیده گفتم اخر کلاس می رم بهش می گم واقعا خیلی نامردی که گوشه برگت هم نذاشتی ببینم
سعیده چون منو میشناسه که با ادما راحت حرفمو می زنم گفت زهرا تو رو خدا اگه بری بهش این جوری بگی
گفتم باشه تو هم منو کشتی ولی اخرش یه روزی دق دلمو سرش خالی می کنم
بعد از یه مدت از کلاس رفتم بیرون اخه اموزش کار داشتم
دیدم همون پسره داره از ته سالن میاد
خواستم یه تیکه بهش بندازم که خر خون یه چیز می رسوندی بد نبود
یاد حرف سعیده افتادم که قسمم داده بود
بی خیال تیکه انداختن شدم
دیدم خودش اومد جلو گفت نوشتین ؟
گفتم نه که شما گفتین همچین افتاده بودین روی برگتون که یهو یکی گوشش رو نبینه
گفت شما که کنار من نبودین که بخوام بهتون چیزی بگم
گفتم چرا استاد که بلندم کرد اومد پشت سرتون نشستم تا یه چیز بهم بماسه بتونم تقلب کنم که...
گفت من متوجه نشدم ببخشین باید یه جوری می گفتین تا بهتون برسونم مثلا یه خودکاری چیزی بهم می زدین
می خواسم بگم ما فقط چشمی تقلب می کردیم استاده بلندم کرد حالا فقط مونده بود شما بی هوا من یه خودکار فروو کنم توی تنت تا یه جیغم بزنی استاد منو پرت کنه بیرون
گفتم بی خیال شوخی می کنم من واسم مهم نیستش که چه نمره ای میارم (اخه اب از سرم که گذشته دیگه نمی تونم معدلمو جبران کنم که بی خیال شدم)
بعد گفت توی درسای دیگه واستون جبران می کنم
خندیدم گفتم شما فکر می کنین من ترم چندم؟ (از اونجایی که من قبلا یونی دیده بودمش می دونستم ترم یک باید باشه)
گفت می دونم ترم بالا من هستین
گفتم من ترم هفتم (یعنی اینکه من سال اخر و او سال اول و دیگه حداقلش نمی تونی بهم کمک کنی)
گفت خوب پس شما باید کمک کنید
ولی یه چیز من هنوز جانوری که همه دوستام ترم دو گذروندن نگرفتم بهش بگم ترم بعد سر کلاس دکی جبران کن
ولی من از همون ترم دو که دوستام داشتن و من نداشتم و هر ترمم حساب می کردم نمی تونسم 5 واحد بگیرم فکر این بودم که با چه روی ترم اخر باشم و برم با بچه های سال اولی بشینم سر یه کلاس به نظرم به شدت افت کلاس داره
وقتی یاد این 5 واحد میافتم گریم می گیره
باز زیاد فک زدم
به بزرگی خودم خومدمو می بخشم
اگه بازدید کننده ای هم خوندش به بزرگی خودش ببخشه منو
در پناه حق سبز و سربلند باشین
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:12  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین
امروز بعد از کلی وقت اومدم تا باز خاطره بنویسم
همون طور که توب پست قبلی نوشتم دوشنبه تولدم بود
یکشنبه که از یونی اومدم خونه دیدم هیچ کی نیست
فهمیدم مامان با بابا رفته بیرون
رویا هم که فقط یکشنبه ها می ره یونی
بعد مامان بابا ساعت 8 بود اومدن خونه البته ابجی جون زودتر اومده بودا
بعد گفتن دخترا دخترا بیاین پایین
بعد منو رویا نرفتیم
من گفتم اره دوتایی مجردی معلوم نیست کجا رفتین حالا ما بیایم پایین؟
یه دفعه بابا گفت بدو بیا پایین نی قلیون مگه با تو نیستم
گفتم بله به چشم لباسامو عوض کنم اومدم (اخه من و ابجی جون طبقه دوم هستیم خوب راحت تر می پوشیم البته بیشتر من این جوریم بعد سیوشرتمو پوشیدم رفتم پایین
مامان بابا گفتن تولدت مبارککککک
گفتم امشب که نیست فردا هستش ولی ممنونم
در ضمن من فردا شب هم باید باز واسم ...
مامان گفت امشب تولدته فردا شب همه چی تموم شده
گفتم مامای ساعت چند به دنیا اومدم مامان گفت بیست دقیقه به نه صبح
خلاصه به بابا گفتم این که الان می خوریم ولی فردا شب هم باز کیک می خرینا
بابا گفت نه دیگه گفتم رویا میگه دوباره دوباره یه بار فایده نداره
جاتون خالی خوش گذشت دور همی
مامان که از پسر جونشم یاد کرد که جاش خالی
بعد ساعت 9 رفتم خوابیدم
ساعت 8 دقیقه یه پیام اومد دوباره 9 دقیقه یه پیام
دیگه بیدار شدم دیدم ابجی خانوم که خودشونو زدن به خواب نوشتن هپی برتی
گفتم رویا خوابی؟
دیدم جواب نمی ده
منم پیام دادم بوس بوس واسه یه دونه ابجیم مرسی از هپیت خیلی دوست دارم دست گلت درد نکنه
بعد بیدار شد دید اس ام اس داره
یعنی کیه این دفعه من خودمو زده بودم به خواب
بعد گفت خواهش می کنم
منم گفتم من خوابم ولی مرسی
پیام دومی هم که 9 دقیقه رسیده بود مال دوست جونم بود (نجمه خانوم) نوشته بود می خواستم اولین نفری باشم که تولدت رو تبریک می گم حالا بودم؟
گفتم اره اولین دوستم بود مرسی که به یادم بودی
دوشنبه هم که کلی درس داشتیم تا ساعت 5 فیکس سر کلاس ژن ت ی ک 2 بودیم
بعدم رفتیم پیش مدیر گروه جان دیگه توی دانشگاه ادم پیدا نمی شد شب ود که اومدم خونه
متاسفانه بابا مهمون داشت دیگه واسم کیک نگرفته بود
منم کلی ذوق کردم خودم دست به کار شدم یه کیک درست کردم میوه و ...
من و مامان و رویا توی اشپز خونه دور هم خوردیمش
راستی از عمه جونم تشکر که هفته پیش که خونمون بود کادوش رو بهم داد یه عروسک ناناس واسم خریده بود
تا یادم نرفته بهترین و دوست داشتنی ترین دوست نتیم هم با این که خیلی کار داشت و سرش شلوغ بود و می دونم اصلا نمی تونست سرشو بخارونه چه برسه به بقیه کاراش بهم زنگید تولدمو تبریک گفتم واقعا ازت ممنونم کلاغی که تولدمو یادت بودش و با همه گرفتاری های که داشتی واسم ارزش قائل شدی
دوستان توی یونی هم که سعیده جون یه کادو تصویری داد خیلی قشنگ بودن ممنونم سعیده خانوم
نازی عزیزم هم که همون اول که دیدم اومد بهم تبرک گفت از نازی جونمم ممنونم که یادش بود تولدمو
بقیه بچه ها هم که بعد فهمیدن تبریک عرض کردن از اونا هم ممنونم
راستی از اقا صادق هم که از بچه های یونی هست و توی پست تولدم مبارک تبریک گفته ممنونم
در پنا حق سبز و سر بلند باشیم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:2  توسط nacl
|
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد،
زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !
پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند
پرهایش سفید می ماند
ولی قلبش سیاه میشود
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
(دکتر علی شریعتی)
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری
(دکتر علی شریعتی)
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد
هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ
* * * ** * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
از دیده به جاش اشک خون می آید
دل خون شده ، از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ جنون می آید
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،
آدمی را همواره در پی گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو می کشاند
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد،
زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !
پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
(دکتر علی شریعتی)
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری
(دکتر علی شریعتی)
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد
هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ
* * * ** * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
از دیده به جاش اشک خون می آید
دل خون شده ، از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ جنون می آید
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،
آدمی را همواره در پی گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو می کشاند
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:35  توسط nacl
|
سلام
سلام
تولدم مبارکککککککککککککککککککککککککککککککک
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:36  توسط nacl
|
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد ...
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم
روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زبالهها دنبال چیزی برای خوردن میگشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. میخواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.
در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقبعقب رفت و دید که چند قدم آن طرفتر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصههای جورواجوری را که برایم ساختهاند، نشنیدهای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!"پیرزن که به خاطر این خوشاقبالی توی پوستش نمیگنجید، از جا پرید و با خوشحالی گفت: "الهی فدات بشم مادر"!امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.
... و مرگ او درس عبرتی شد برای آنها که زیادی تعارف میکنند
این هم بعضی از مشکلات کامپیوتری است که کاربران با مرکز خدمات شرکت مایکروسافت تماس گرفتند و مشکلشون رو گفتند:
مرکز : چه نوع کامپیوتری دارید؟مشتری : یک کامپیوتر سفید…
مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟
مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : “نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم” من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه…
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه…مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟مشتری : پنج تا ستاره.
مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.مشتری : اوه، ببخشید… Internet Explorer
مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم.مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:11  توسط nacl
|
دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:0  توسط nacl
|
- خاله
معناي لغوي: خواهر مادر
معناي استعاره اي: هر زني كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.
نقش سمبليك: يك خانم مهربان و دوست داشتني كه خيلي شبيه مادر است و هميشه براي شما آبنبات و لباس مي خرد.
غذاي مورد علاقه: آش كشك.
ضرب المثل: خاله را ميخواهند براي درز ودوز و گرنه چه خاله چه يوز. خاله ام زائيده، خاله زام هو كشيده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمي شناسه. اگه خاله ام ريش داشت، آقا داييم بود.
زير شاخه ها: شوهر خاله: يك مرد مهربان كه پيژامه مي پوشد و به ادبيات و شكار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازي دوران كودكي كه يا در بزرگسالي عاشقش مي شويد اما با يكي ديگه ازدواج مي كنيد يا باهاش ازدواج مي كنيد اما عاشق يكي ديگه هستيد.
مشاغل كاذب: خاله زنك بازي، خاله خانباجي.
چهره هاي معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه.
داشتن يك خاله ي مجرد در كودكي از جمله نعمات خداوندي است.
۲- عمه
معناي لغوي: خواهر پدر
معناي استعاره اي: هر زني كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر زني كه مادر چشم ديدنش را نداشته باشد.
نقش سمبليك: به عهده گرفتن مسئوليت در موارد ذيل: ۱- جواب همه ي فحش هايي كه مي دهيد. مثال: ........ ۲- جواب همه ي محبت هايي كه مي كنيد. مثال: به درد عمه ات مي خوره... ۳- توجيه كليه ي بيقوارگي ها/رفتارهاي نامتناسب شما (تنها براي دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتي. ۴- خيلي چيزهاي بدِ ديگه. از ذكر مثال معذوريم...
غذاي مورد علاقه: شله زرد، سمنو.
ضرب المثل: ندارد (تخفيف به دليل تعدد در نقش هاي سمبليك).
زير شاخه ها: شوهر عمه: يك مرد پولدار كه سيبيل قيطاني دارد و چندش آور است. پسرعمه/دخترعمه: همبازي دوران كودكي كه در بزرگسالي حالتان را به هم مي زنند.
مشاغل كاذب: Match-Making
چهره هاي معروف: عمه ليلا.
ترجيع بند: دختر كه رسيد به بيست، بايد به حالش گريست. (شما رو نمي دونم ولي من اينو از عمه ام مي شنوم نه از خاله ام!)
داشتن يك عمه كه در توصيفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسي هاي زندگي است.
۳- دايي
معناي لغوي: برادر مادر
معناي استعاره اي: هر مردي كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر مردي كه پتانسيل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد.
نقش سمبليك: يكي از معدود مرداني كه هر چند به سياست علاقه مند است اما حس گرمي به شما مي دهد، هميشه حرفهايتان را مي فهمد و مي شود پيشش گريه كرد.
غذاي مورد علاقه: فسنجون.
ضرب المثل: عروس را كه مادرش تعريف كنه، براي آقا داييش خوبه. اگه خاله ام ريش داشت آقا داييم بود.
زير شاخه ها: زن دايي: يك زن چاق و شاد كه خيلي كدبانو است و جلوي مادر قپي مي آيد. پسردايي/دختردايي: همبازي دوران كودكي كه در بزرگسالي مثل يك همرزم ساپورتتان مي كنند.
چهره هاي معروف: علي دايي، دايي جان ناپلئون.
ترجيع بند: همه چيز زير سر اين انگليساست.
سعي كنيد حتما حداقل يك دايي داشته باشيد.
۴- عمو
معناي لغوي: برادر پدر
معناي استعاره اي: هر مردي كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.
نقش سمبليك: يكي از مرداني كه شما هميشه بايد بهش بوس بدهيد و بعد برويد كارتون ببينيد تا او با پدر حرفهاي جدي بزند. يكي از مرداني كه مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزي مي پزد و هميشه وقتي مي رود پدر ساكت شده، به فكر فرو مي رود.
غذاي مورد علاقه: قرمه سبزي، آبگوشت.
ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند.
زير شاخه ها: زن عمو: يك زن كه زياد به شما توجه نمي كند و خودش را براي مادر مي گيرد، دخترعمو/پسرعمو: همبازي دوران كودكي كه اگر تا هجده-بيست سالگي دوام آورده باهاش ازدواج نكنيد خطر را از سر گذرانده ايد.
مشاغل كاذب: بازي در قصه هاي ايراني-اسلامي..
چهره هاي معروف: عمو زنجيرباف، عمو يادگار، عمو پورنگ.
داشتن يك عمو ي پولدار خيلي خوب است.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:55  توسط nacl
|
اگه یه بار همه 20واحد رو توی یه ترم افتادین !......... بی خیالش
اگه شما رو با نمره 11.99مشروط کردن !.........خوب شده دیگه
اگه استاد می خواد به جای آقا بهتون بگه خانوم !.........بگه
اگه یه دفعه هارد 60گیگابایت شما هاپولی هاپو شده!.........پیش میاد دیگه
اگه پرسپولیس قراره از پیکان ببازه !.........ببازه
اگه سر مراسم خواستگاری،همونجا،عروس خانوم گفت نه!.........ایشاالله خوشبخت بشه
اگه آمریکا یه موشک اتمی تنظیم کرده درست روی خونه شما !.........مسئله ای نیست
اگه صبح اول مهر بجای ساعت 6،ساعت 7 رفتین سر کار !.........دقیقا" رفتین سر کار
اگه کفشی رو که امروز واکس زدین رو همه لگد می کنن !.........تعجبی نداره
اگه درست شب امتحان بعد از مدتها به عروسی دعوت شدین !.........مبارکه،عروسی رو که نمی شه نرفت
اگه گار شما به جایی رسیده که خودتون به خودتون ایمیل می زنین !.........اینجوری هم یه صفایی داره
اگه توی انتخاب واحد به شما 13واحد بیشتر نرسیده !.........حتما" حکمتی توی اون بوده
اگه بعد از 3ساعت چت کردن یادتون اومد که با اینترنت ساعت 500تومن ووصل شده بودین !.........مهم نیست
اگه شمعهای کیک تولد شما رو بقیه فوت کردن !.........لبخند بزنین
اگه ماشینتون جلوی یه مدرسه دخترونه پنچر شد و شما پنچر گیری بلد نبودین !.........خودتون رو نبازین
اگه در حال فرستادن قلب و بوسه با مسنجر متوجه شدین یکی پشت سرتون وایساده !.........عیبی نداره بابا
اگه بغل دستی شما سر کلاس که اتفاقا" کنار شما ردیف اول نشسته انگشتش رو تا مچ توی دماغش فرو کرد،شش دور بپیچوند، بعد با یه حالت دورانی بیرون آورد،خوب بهش نگاه کرد و بعد خیلی آروم زیر میز کلاس دستش رو پاک کرد !.........نه !این یکی رو شرمنده . آدمیزاد هم یه تحملی داره
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:48  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین
روز دختر رو به خودم و تموم دخترا تبریک می گم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:16  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین؟
دیشب خیلی سرما خورده بودم ساعت 10 رفتم خوابیدم نمی دونم ولی به ثانیه نکشید بی هوش شده بودم
از بس که سرما خورده بودم و چشمام اشک میومد هیچ چیزو دیگه متوجه نشدم
به قول بابا مثل این که مریضی دختر اومده
خلاصه نیمه های شب با صدای پچ پچ و حرف زدن بیدار شدم
به خودم گفتم دیگه چی شده ؟
اولش متوجه نشدم ولی وقتی کامل بیدار شدم فهمیدم عروس اوردن توی کوچه ولی مثل اینکه عروس هنوز نرسیده
خلاصه با صدای بوق بوق ایشونم به جمع بقیه در ساعت دو بامداد پیوستن
ماشالله یزدی جماعت رسمای بدی مثل عروس کشونی دارن بعدم میان هی شعر می خونن که اره عروس هدیه می خواد و سر پیچ نمیپیچه و..................
این مراسم که پایان یافت حالا یه ماشین گذاشتن راست خونه ما از این چنجر دارا (درست که می گم اگه نه به بزرگی خودتون ببخشین حالیم نمیشه) بهتره بگم از این چند بانده ها
سرتونو به درد نیارم صداشم تا اخر منم مریض
خلاصه رویایی خوابالو هم بیدار شد بلاخره گفت چه خبره زهرا؟
گفتم باز این مردم با فرهنگ عروس اوردن توی کوچه باز الهی خوشبخت بشن
خلاصه یه بزن و برقصی بود
به رویا گفتم چه طور شده مامان بابا نیومدن به ما سر بزنن که یهو مثلا ما اهنگ نذاشته باشیم اخه نمی دونم توی پستای قبل گفتم یا نه دفعه پیش که عروس اومده بود توی کوچه گروه ارکست اورده بودن .... صداشم تا سر چهار راه می رفتم حالا فکر کنین خونه دوستم روی خیابون بود می گفت صداش تا خونه اونا کامل اومده دیگه اونا که زنگ 110 زده بودن
حالا ما دیگه حال مردم رو خراب نمی کنیم
البته اونا شاید چون مادرشون مریض هست زنگ به 110 زده بودنا
اهان داشتم می گفتم گروه ارکست و.... بعد یهو دیدیم مامان اومده بالا که این سیستمتونو نصف شب خاموش کنین گفتم مادر من عروس اوردن توی کوچه
حالا این دفعه چرا مامان به ما شک نکرد خدا بدونه
خلاصه یه یه ساعتی هم بزنو بخون بود منو رویا دیگه اومدیم سیستم رو روشن کردیم به چندتا سایت سر زدیم بعدم دیگه اونا هم داشتن کم کمک می رفتن ما رفتیم خوابیدیم
امیدوارم خوشبخت بشن این عروس و داماد
یه چیز که واسم سوال بود و از رویا پرسیدم این بود که
کوچه ما به این کوچولویی بن بستم که هست خونه ایی هم که نداره این همه عروسی که میارن کجا می برن؟
همشون چرا جلو خونه ما هستن؟
شتباه نشه جلو خونه ما دوتا سه طبقه هست ما هم سه طبقه ایم ولی ما که خودمون توشیم فقط حالا این همسایه ها چند ماهه قرار دادمی بندن نمی دونم که ما حداقل هر ماهی یه عروس داریم توی کوچه
نمی دونم شاید فرهنگ اشتباهی داریم که مطمنا همین جوری هست
ولی ایا شادی خودمون به مردم ازاری می ارزه؟
حالا خانواده ما و بی خیال مشکلی نداریم با این جور ادما
ولی چهار تا ادم پیر یا مریض چه طور؟
با ارزوی خوشبختی واسه تموم عروس دومادا
در پناه حق شاد و سبز باشیم
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:6  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین
خوشین؟
فردای دعوام یعنی 18 شهریور باید می رفتم دانشگاه
اخه کارای مالی مثل همیشه مونده بود
هر چند این ترم زرنگی کردم چکشو از بابا گرفتم که دیگه فردای ثبت نام نرم دانشگاه
ولی چون اعصابم از دست این که بیو ت ک ن و ل و ژ ی رو بهم ندارده بودن خورد بود نرفتم امور مالی
وگرنه که شب قبلش از بابا چک رو گرفتم جالب انجا بود چون هم بابا و مامان سحر داشتن می رفتن مسافرت یکی از دوستای بابابزرگم پسرشون فوت کرده بود رفتن تسلیت بگن
به بابا گفتم چک بده
بابا گفت چقدر بنویسم
گفتم باید ببینم شهریم چقدر می شه شما لطف کن یه سفید امضا بده
بابا گفت سفید که نمی شه داد یه دفعه می ری می زنی 100 ملیون واسه فردا صبح اون وقت من از کجا بیارم؟
گفتم ای بابا شما که هر ترم به من سفید می دادین چی شده بعدم من می دونم همچین چکی برگشت می خوره اصلا این مبلغ رو توش نمی نویسم خواستمم همچین کاری کنم یه مبلغ در حد توانتون می نویسم با یه تاریخ حساب شده که احیانا برگشت نخوره
دیگه بابا دادن چک رو
مامان گف امروز نرو دانشگاه صورتت زخمه زشته می خوای چی بگی به دوستات؟
گفتم می گم دعوا کردم
خلاصه چون با سعیده قرار داشتم و می دونستم از خونه اومده بیرون رفتم
البته توجه کنین یه دفعه نگین مگه مامانت مسافرت نبود این موضوع واسه روز قبل ثبت نام واینای الان می خوام بگم واسه 18 شهریور
رسیدم سه راه بلاخره سعیده خانوم طبق روال معمول با تاخیر رسیدن
از دور گفت چی شده؟
افتادی زمین؟
منم گفتم ها؟؟؟
ولی او فکر کرد افتادم زمین
خلاصه رسیدیم یونی
چکا رو ازمون قبول نمی کردن ازمون
گفتن برو با رئیس امور مالی حرف بزن
گفتم مورچه چیه کله پاچه داشته باشه؟ این دانشگاه به این فندقی همچین چیزایش کجاست
گفتن نه داره تازه واحد شده دانشگاهتون و همچین چیزای هم داره
رفتیم دیدیم یارو از این ادمای خوشکه
چند تا پسر هم تو بودن
به سعیده گفتم موهاتو بکن تو خودتو سنگین رنگین هم بگیر خدمونو بزنیم به نه نه من غریبم بازی در ضمن خنده و مسخره بازی هم در نمیاریا
گفت یکی اینا رو به تو بگه
وقتی اقایون در اومدن رفتیم توی اتاقش سلام و …
البته من همش داشتم می خندیدم
گفت نه نمیتونی یه چک بدی و باید 300 تومن نقد بدی بقیشم سه تا چک بده
گفتم کل دارای که بابام به من داده همین یه چک هست خود دانین می گین ثبت نام نکن نمی کنم
خلاصه گفت هیچ راه نداره 300 تومن که چیزی نیست خوب بده
منم گفتم ادم وقتی سه تا بچه دانشجو داشته باشه سه تاشونم توی یه هفته بگن 300 می شه 900 تومان این که یک
در ضمن واسه خونه اجاه کردن اون یکی هم باید یه ملیون پول داد تا اینجاش دو تومن
اونم توی یه هفته
اقاه گفت نمیشه
منم گفتم فکردین من اگه داشتم میومدم وقتمو اینجا هدر بدم جیرینگی می ریختم بحساب تازه نیاز نبود شما هم اینجا بشینین نشستین یه مشکلی حل بشه دیگه
ماشالله دانشگاه ازاد که پول داره 300 تومن هم واسش چیزی نیست
اقاهه کم نیورد و گفت فکر کردی دانشگاه ازاد پول داره؟ ما هم اگه داشتیم با شما بحث نمی کردیم می گفتیم اصلا نمی خواد پول بدین
منم گفتم نه دانشگاه ازاد که عمرا همچین کاری رو بکنه
در همین حد که یه چک از ما قبول کنه بسمونه کلاهمونو می ندازیم اسمون هفتم
بالاخره اقاهه گفت باشه بزن واسه اول برج 9 منم گفتم زنگ بزنم ببینم بابا می تونه یا نه اخه گفتن واسه اخر برج ده بکشم
باسعیده رفتیم بیرون که یعنی با پدرامون حرف بزنیم
بابای من که گفت اشکال نداره بکش
خلاصه به استاد کازمی برخورد کردیم می دونم کاظم با این ظ هست واسه این که بچهامون یا استادامون به وبلاگم نرسن اشتباه نوشتم
دوساعتی باایشون در مورد ارشد و کتاب حرف زدیم
در ضمن از منم پرید چی شده گفتم چیزی نیست استاد
گفت اگه می خواین ارشد قبول بشین باید فول تایم درس بخونین
یعنی صبحونه نخوردی اشکال نداره شام و نهار هم همین طور
مهمونی پارک و سینما ابدا
بعدم گفت اخر سر بشین مثل خود من یعنی موهاتون بریزه عینکی هم بشین
بعد یه عکس تقریبا از 4 سال پیشش نشونمون داد وای چقدر این ادم مو داشته هااااااا عینک هم نداشت
گفت از بس درس خوندم این جوری شدم
من که گفتم پس می خوام درس نخونم
خلاصه بعد از کلی حرف زدن رفتیم پیش اون اقاهه
بعدم گفتیم ما رفتیم حرف زدیم ولی خوب شما بزن واسه برج ده
اقاهه فکر کرد ما دوساعت رفتیم حرف زدیم دهن روزه و برگشتیم گفت باشه واسه 5 ماه ده
گفتم مرسی و نامه رو داد و رفتیم
هر چند بابا گفت برج 9 اشکال نداره ولی خواستم روی حرفم بمونم
کارای مالی تموم شد
حالا از جاهای طنز این روز بگم
صبح که رفتم توی امور ما لی اقای روستا… رو دیدم ایشون از دوستای عموکوچیکه هستن
گفت سلام خانوم ده… چی شده دعوا کردی؟
گفتم اره
گفت یه چیز بگو بهت بخوره شما و دعوا ؟ خانواده به اون نجیبی اصلا به گروه خونیت نمی خوره
گفتم اتفاقا به گروه خونی من جنگ و دعوا می خوره
گفت عموت که اونقدر اروم بود
گفتم حتما جلوتون جانماز اب می کشیده وگرنه اسم ما که توی این زمینه ها یه نمه در رفته
بعد که رفتیم بیرون سعیده گفت چی شده؟ راستشو گفتم بهش ولی گفتم به کسی نگو
بعد رسیدیم پیش اقای به لبرسی… ایشون باید کارای مالی منو انجام می دادن
که اشون همراه اقای علو… مسئول اموزش بودن یهو در اومد به مسئول اموزش گفت که می دونین ترکه درخت شفتالو در رفته خورد زیر چشمشون ؟(ترکه همون چوب هست)
من یه لحظه جا خوردم بعد به خودم گفتم عجب شایعه پراکنی قویی
اقای علو… گفت باغ شفتالو داری و کارای مالیت هنوز مونده؟
گفتم اره ولی باغ شفتالو که پول نیست که من بدم به شما ها
گفتن خوب ما شفتالو می خوایم
منم کم نیوردم گفتم بفرمایین باغ در خدمت باشیم
(اصلا باغ نداریم ما حالا چه برسه به شفتالو)
گفت نه بچین واسمون بیار
گفتم من دیگه می ترسم واسه خودمم بچین چه برسه واسه کسی
خلاصه رفتیم با اقای بلبرسی.. طرف امور مالی
اونجا مسئول سایت دانشگاه اقای افضل… بودش
امور مالی (بلبرس…) به مسئول سایت گفت اره ترکه شفتالو خورده زیر چشمش اونم گفت شانس اوردی خود شفتالو نخورده
گفتم خود شفتالو خورد توی چشمم
گفت قضیه درخت هندونه رو شنیدی گفتم اره یه چیزایش یادمه ولی شما بتعریفین
گفت یه روز یه بنده خدا زیر درخت گردوو خوابیده بوده یه دفعه یه گردوو می خوره توی سرش دردش می گیره می گه شانس اوردیم هندونه درخت نداره وگرنه ….
خلاصه گفتم شهریه این ترمم چقدر می شه گفتن 690 فعلا شایدم اضافه بشه
گفتم بیاین این چک من نامه ای رو هم که صبح گرفته بودیم دادم
تاریخ هم زدم ده روز اون طرف تر یعنی 15 ده
حال کردما
بعد مسئول مالی پشت چک اسمم رو نوشت ولی پسوند منو ننوشت منم که حساس روی پسوند گفتم بی زحمت فیروزابادیشم بنویسین بی زحمت
گفت تو هم که مارو کشتی با این فیروزابادتون خدارو شکر جایی هم نیستش (البته خانوم این اقا از هم روستایی های ما هست)
بعد با مسئول سایت فامیل دور در اومدیم
خلاصه دیگه یه جورایی روز بامزه ای بود
هر چند که دوست نداشتم کسی زخم صورتمو ببینه ولی اصلا نپوشوندمش
بازم پر حرفی کردم
در پناه حق سبز و شاد باشین
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:55  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین ؟
باین که می دونم وبلاگم بازدید نداره ولی خوشم میاد-سلام کنم و بگم خوبین؟
شب هجدهم رمضون بود خونه عمو محمد دعوت بودیم اونا خونشون کوچه بالایی ماهست
رویا که رفت شرکت من و مامانم رفتیم خونه عمو اینا تا یه کمکی بکنیم (یهو فکر نکنین عمو پسر داره محض خود شیرینی هستا نه من 2 تا پسر عمو در کل بشتر ندارم که یکی داماد شده اون یکی هم که خیلی منو دوست داره چهارم دبستانه از بدشانسی روزگاره که خیلی دوستم داره و کوچیکتر من هستا یه روز هم از خاطراتم با او می گم تو پستای بعدی)
بعد از افطاری و ... داشتن در مورد زشتی و خوشکلی حرف می زدن همه می گفتن زهرا (یعنی من) بچه بودم خیلی زشت بودم ولی حالا خیلی خوشکل شدم خلاصه همه می گفتن خوشکل شدی و گفتن دیگه وقتی موهاشو باز می کنه میشه این دختر هندیا (البته این نظر صفیه دختر عموم )خلاصه بعد همه رو گفتن زشتی و خوشکلیشون بعد مامانم به صفیه گفت تو که بچه بودی هم زشت بودی حالا هم خوشکل نشدی
صفیه گفت ببیبن مامانت چیه می گه
گفتم به دل نگیرمامان بابای من وقتی می گن من که بچه بودم زشت بودم بماند نظرشون در مورد بقیه
یه لحظه فکر کردم دل صفیه شکسته
خلاصه ما از این بحث پاشدیم تا بیایم خونه خاله اینا هم اونجا دعوت بودن برگشتنه با ما اومدن خونمون
البته بابا و شوهر خاله رفتن روضه
من که در کل اعصابم از دست سیف.....(مدیر گروهمون) خورد بود که چرا ب ی و ت ک ن و ل و ژ ی (از عمد سر هم ننوشتم تا یه موقع بچه ها سرچ کردنش به وبلاگ من نخورن) رو بهم نداده
خلاصه یه مدت گذشت خیلی خوابم میومد ولی چونخاله اینا اونجا بودن نخوابیدم ولی رویا رفت بخوابه سرش درد می کرد
خان داداش اومد که بیا این لوازم روی حیاتن ببریم طبقه سوم گفتم باشه بعدم بهش گفتم صدا رویا نزن خوابه سر درد داره
اونم گفت به تو چه می خوام صداش بزنم
کلا وقتی بی ادب حرف می زنه اعصابم از دستش خورد میشه (نه که دو سال کوچکتر من هست به نظرم باید احترام بزاره که ......)
اخرش رفت رویا رو از خواب بیدار کرد رویا هم گفت من نیم ساعت دیگه میام
بعد مامان که پسر لوس کنه (البته همیشه می گن که فرقی ندارین واسم من هم می دونم بلاخره بچه ادم فرق نمی کنه ولی خوب........)
این دفعه مامان رفت صدا رویا بزنه به مامان گفتم صداش نزنین سر درد داره من به ای او این کار رو انجام میدم ولی تو گوشش نرفت
منم گفتم چقدر پسر لوس میکنی و الهی هر کی پسر می خواد خدا خونشو پر از پسر کنه ( نا گفته نماند که خانواده پدری به پسراشون یعنی بابا و عموها با التماس یه پسر میده و به دختراشم با التماس یه دختر)
(عمو اولی 4 تا دختر یه پسر داره
عمو دومی 4 تا دختر یه پسر
بابام دو تا دختر یه پسر تازه به نظر من خدا رحم کرده بهمونا
عمو بعدی دوتا دختر
عمو کوچیکه هم که با من 6 سال تفاوت سنی داره یکی دختر و دومین دختر هم در راه هست)
خلاصه من که اعصابم از دست واحدم خورد بود می خواستم یه جوری سر و صصدا کنم
با داداشم دعوام شد
گفت میام می زنمتا گفتم غلط کردی دست رو ابجی بزرگترت بلند کنی و نمی تونی هم بلند کنی
خلاصه دعوا صورت گرفت من که همش خو.ردم فقط یه دندون گرفتم پشت دستش تنها کاری که می تونسم انجام بدم و از دختر جماعت بر میاد همینه دیگه البته به جز جیغ زدن
خلاصه اخرشم گفت دیدی زدمت
منم گفتم عوضی نمی دونی وقتی از من قد و قامتت گنده تره پسرم هستی می تونی منو بزنی؟ اگه اینو نمی دونستی خیلی خری
اخر سر مامان و خاله به زور از هم جدامون کردن هر چند در کل مراحل داشتن جدامون می کردن
رویا هم وقتی اعصبانی میشه داد و بیداد می کنه
خاله من و رویا رو کرد توی اتاق اومد در رو ببنده رویا گفت باز کن خاله می ترسید اونم بره با این خان داداش دعوا کنه در رو بست رویا هم یه لگد زد شیشه در رو شیکون
خلاصه اون شب خاله اینا هم کلی حرص خوردن
بعد دیدم صورتم بد جوری داغه البته به جز حرارت اشکاما
دیدم بله یه زخم بزرگ از زیر چشمم تا زیر گونه ام کشیده شده اونم یه زخم عمیق مثل گربه پنگول کشیده بود
خلاصه رویا به خاله اینا گفته بود برن پایین اخه من و رویا ابجیم توی یه واحدیم و مامان و بابا و داداش هم پایین توی یه واحد دیگه
بعد دوتای شیشه هارو جمع کردیم جارو زدیم
منم زخممم رو شست و شو دادم
نمی دونم ولی سر اون قضیه خوشکلی و زشتی دل صفیه شکسته بود؟ یا به قول مامان از بس که گفتن خوشکلم چشمم زدن نمی دونم
ولی من که می زارم پای اعصاب خوردی خودم
می دونین از همه بیشتر از این حرصم می گرفت که خاله می گفت به داداشم که چرا این کار رو کردی می گفت بیخیال خاله الان که این کار رو کردم دیگه تا دو ماه از دستش راحتم
یکی بگه مگه چی کارت دارم
بعد از همون شب گفتم نمی بخشمش
الانم باهاش حرفی نمی زنم
می دونم کارم اشتباه هست ولی فعلا که اعصضابشو ندارم
اگه می تونه یکی بهم کم کنه به خودم بیام ممنون می شم
ولی یه چیز بگم از این پسرا که در مورد خواهرشون هزار جور فضولی می کنن بدم میاد
البته من هیچ موقع به داداشم اجاز نمی دم توی چیزایشخصی و مد ظاهرم دخالت کنه ولی نظرشو می ده منم می گم نگه داره واسه زنت
می دونم که پس فردا واسه زنش خوب میشه
واقعا میگم اگه یه پسری اومد وبم رو خوند خواهشی که ازش دارم همیشه احترام خواهراتونو نگه دارین شما که داداشین از یه خونیم این شکلی بخواین بکنین پس فردا از پسر مردم که میشه شوهرش چه توقعی دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فعلا
در پناه حق شاد و سبز باشین
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 9:36  توسط nacl
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:13  توسط nacl
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 10:28  توسط nacl
|
سلام سلام
خوبین
من که نه خوبم نه اعصاب دارم
امروز انتخاب واحد داشتیم
صبح پاشدم رفتم یونی
بعد از هزار سسال دانشگاه ثبت نام رو اینترنتی کرده بود
ما که رفته بودیم منتظر موندیم تا مدیر گروه بیان
خلاصه از یه طرف دل تو دلم نبود واسه نمره مولکولی که گفتن صحیح نکردن هنوز
بعد واحدا رو نشون دادم تا امضا بزنن یه خط کشید توی بیوتکنولوژی و گفت شما ها چون مولکولی تکمیلی رو نگذروندین نمی تونین بگیرین
بعد از کلی منت کشی راضی شد به بچه های که افتاده بودن بیوتکنولوژی رو بدن البته استادش هم خود مدیرگروهمون بود
به من که نداد
هر چی التماسش کردم گفت نه
من ادمی نیستم که هیچ موقع منت کسی رو بکشم ولی واسه بیو تکنولوژی منتشو کشیدم التماس کردم دیگه نتونسم خودمو کنترول کنم جلو همه زدم زیر گریه که استاد تو رو خدا یه کار بکنین این درس که مهر سال اینده ارائه می شه من ۹ ترمه می شم راضی نشد که نشد
دل ادما از سنگه
یکی نیست بهش بگه تو که نمی خواستی این درسو به ما ها ارائه بدی واسه چی تابستون مارو کشیدی دانشگاه مولکولی رو بگذرونیم راحت می گفتی ترم بعد از مولکولی تکمیلی بیوتکنولوژی و ایمنولوژی خبری نیست
حداقل حساب کار دستمون میومد که
خلاصه دوستام که یه جور راضی شدن و رفتن منم ناراضی برگشتم
فقط این گریه من در همین حد فایده داشت که دلش یه ذره نرم شد برگه انتخاب واحد دوستم که من واسش پر کرده بودم ونیومده بود واولش راضی نشد امضا بزنه امضا کرد
نمیدونم شاید دلش از سنگه ولی نه من که دلم از سنگه یه وقتا نرم می شه دلش از فولاده مثل اینکه
بهش گفتم استاد دلتون میاد ۹ ترمه بشیم به خاطر ۲ واحد ؟
گفت اره من که دلم میاد خودت دلت نمیاد
خدا بدادم برسه حالا نخواد تلافیشو سر مولکولی تابستونو و ژنتیک مولکولی و سلولی تکمیلیم در بیاره
فقط التماس دعا دارم
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:23  توسط nacl
|
آيا سقفي بالاي سرت هست؟
ناني براي خوردن
لباسي براي پوشيدن
و ساعتي براي خوابيدن داري؟ آري
نامي براي خوانده شدن
کتابي براي آموختن
و دانشي براي ياد دادن داري؟ آري
بدني سالم براي برداشتن سبد يک پيرزن.
سقفي براي شاد کردن يک کودک
دهاني براي خنديدن و خنداندن داري؟ آري
لحظهاي براي حس کردن
قلبي براي دوست داشتن
و خدايي براي پرستيدن داري؟ آري
پس خوشبختي بسيار خوشبختی
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:51  توسط nacl
|
+
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 17:23  توسط nacl
|
سلام
خوبین؟
خوشین ؟
سلامتین؟
دیروز کلاس مولکولی داشتیم از 15 تا 19
ما که راس سه دانشگاه بودیم بماند که استاد اپسیلونی دیر اومدن
بودیم تا 5 و یه رب استراحت و باز تا هفت و ربع سر کلاس حضور داشتیم مغزمم که دیگه نمی فهمید اونم بحث رونویسی و ترجمه و همانند سازی
شاید بگین اینا که سال پیش دانشگاهی خوندیم اره قربون اونجا اینجا از نظر مولکولی بررسی می شه
میشه گفت یه دنیای دیگه ای وجود داره توی بدن ادما اصلا بنظر من توی سلولای ما هم یه دنیای بزرگ وجود داره حتی بزرگتر از این دنیای که توشیم
ایول به این ظرافت خدا
موقع برگشتن از دانشگاه با مریم اومدیم او ماشین داشت
دانشگاهمون از شهر یه ذره فاصله داره از بعد دانشگاهمونم جاده اسفالت وجود نداره
البته تا دانشگاه ما یه سالیه اسفالت شده بگذریم که جاده سنگلاخ می رفتیم و میومدیم
همچین که از دانشگاه بیرون اومدیم رفتیم توی جاده نمی دونم چی وسط جاده بود رفت زیر لاستیک که مریم تعادلشو از دست داد رفتیم توی جزولای کنار جاده خلاصه میشه به دست فرمون مریم ایول گفت ماشینو برگردون توی خیابون همون موقع
دیگه گفتیم ماشین که چپ شد
ولی خدا رو شکر هیچی نشد
8 نفر سوار ماشین بودیم
3 نفر جلو بودن فکر کن تو موقع ای که این اتفاقا افتاد الهه داشت با شوهرش حرف می زد تازه با منا جلو بودن بچه ها جیغ می زدن بعد شوهرش بهش گفته بود چرا این همه سر و صدا میاد گفته بود دخترا رو که میشناسی کنار هم باشن سر و صدا می کنن
نگو خانوم اصلا متوجه این قضایا نشده بوده
الهام سر جاده پیاده شد
و ما اومدیم تا یزد ماشینا از کنارمون رد می شدن نگاهمون می کردن واشاره می کردن ما فکر کردیم به خاطر اتفاقی که واسمون افتاده ماشین مشکلی واسش پیش اومده یه چیز می گن محل ندادیم بعد افتادیم توی یک عروس کشونی یه 206 بود پر پسر ما داشتن نگاهمون می کردن ما هیچ کدوم محل ندادیم که لوس نشن بخوان اذیتمون کنن بعد فاطیا گفتن که دارن می گن در ماشین بازه فکر کنین در جلو از دانشگاه تا یزد باز بود تازه 2 نفرم جلو بودن
یعنی واقعا شانس اوردیما
خلاصه تا رسیدم خونه هشت و ربع بود بعدم نهارمو خوردمو خوابیدم تا امروز ساعت 9
الانم اومدم وبلاگو اپ کنم
بعدم یه ذره درس بخونم
اخه ساعت 13 تا 17 انقلاب دارم و از 16 تا 19 هم مولکولی که استاد سیف ... گفتن می پرسن
فعلا
حق نگهدار همگیمون
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:56  توسط nacl
|